گوگل مپ رمانتیک ترین اپلیکیشنی است که ادمیزاد نوشته. می آیم سرچ کنم پردیس هروی. هیستوری نشان میدهد که قبلا سرچ کرده ام پردیس سیمرغ. تپ میکنم. در گوگل مپ بازش میکنم.
خیابان احمد آباد مشهد را در گوگل مپ بالا پایین میکنم. همه اش خاطره است. یاد ممد حمیدی می‌ افتم. همان دبیرستان که بودیم رفت آمریکا. میرفتیم خانه شان تا راهی برای پول درآوردن پیدا کنیم.
یاد سال اول دانشگاه می افتم. یاد آدم هایی که من میانشان در واقع بر خورده بودم و برایشان فرقی نمیکرد که بینشان نباشم. ولی خب خوش میگذشت. به پارک ملت میرسم. یاد زمانهایی که اوج خلاف و جوانی بود. میرفتیم پارک ملت پاسور بازی میکردیم. البته کارهای بدتری هم میکردیم که خب شاید پس فردا که رییس جمهور شدم خوب نباشد اینجا باشد. پانتومیم هم بازی میکردیم و من اگر هزار بار هم
به اشتباه میگفتم پانتیموم باز هم بچه ها به آن میخندیدند. میرسم وکیل آباد. هشتاد درصد عمر من در همین یک منطقه سپری شده است. زوم میکنم روی مدرسه ام. به مپ راضی نمیشوم. نمای گوگل ارث را میگیرم. تغییر زیادی نکرده است. یاد حیدربیگی می‌افتم. معاون مدرسه که من را یاد پدرم می انداخت اما چون همه بچه ها با او لج بودند جرات نمیکردم این را به بقیه بگویم. یاد آن دفعه که بخاطر مبین دعوا کردیم و کتک خوردیم. آن اولین باری که سیگار کشیدم به حمید گفتم داریم چیکار میکنیم با خودمون؟ هنوز هم به این حرفم میخندد دلقک.

مهاجرت آدم را دو تکه میکند. یک تکه میماند در شهر اول. برای همیشه. یعنی خاطرات تو آنجاست. گوگل مپ میتواند خنجر شود وسط روز تعطیل برود توی شکمت. به فارسی سخت نصفت را جا میگذاری. تلخ اینجاست که برگشتن هم کار را درست نمیکند. همان سناریو کوچه و خاطره در شهر جدید هم تکرار میشود. یک تکه هم آنجا جا میگذاری.
بدی ایرانی بودن این است که میدانی  تا خلیج سانفرانسیسکو چند باری باید این تکه تکه شدن را تجربه کنی. یعنی آخر سر کسی که آنجا میبینی یک روح تکه تکه شده است. همین است که خواننده های لس انجلسی هنوز هم دنبال بلال جاده چالوسند. حال این که اگر برگردند. نه چالوس آن جاده قدیم است. نه دیگر کسی حال حوصله بلال خوردن دارد. احتمالا دلشان برای ابجوی ینگه‌ی بیشتر تنگ میشود.
یکی از دوستان آمریکای شمالی میگفت یکهو وسط کافه زده است زیر گریه. یعنی نشسته بوده بدون هیچ دلیلی شروع کرده است به گریه کردن. هر مهاجرتی کم یا زیاد فشاری شبیه به این را روی آدم می آورد. حالا بدی آمریکای شمالی این است که خب پیاده از در خانه ات راه بیفتی نمیتوانی به خانه ت برسی. بر خلاف مثلا اروپا. سر همین فشار انقدر زیاد هست که گریه ات گودال های بین تو خانواده ات را پر کند. اب دریا سر همین شور است اصلا. مهاجرت  ما آنقدر فشار ندارد. حتا بلیط گران هواپیما در این روزه. دریاچه ارومیه را هم پر نمیکند مهاجرت صغیر ما.

خدا پدر شبکه های اجتماعی را بیارمزد. تلگرام و ایمو و همه آنها که اسمشان یادم نمی‌آید. آن اوایل که آمده بودم بعد بازی ایران مراکش بعد آن گل دقیقه نودی که اول فکر کردم طارمی زده است و در دلم عذاب وجدان گرفتم که چرا اینقدر به اون فحش داده ام پدرم زنگ زد. با ایمو. تصویری. بار اول جواب ندادم. گفتم این موسسانش اگر این مکالمه را نگاه کنند چه؟  زاکربرگ یک تفریحش اصلا این است که میرود چت های این مهاجرت کرده اند را با خانواده شان میخواند. اصلا سر همین بردند او را دادگاه. حال این که خب دروف هم احتمالا نگاه میکند من وسط این همه مشغله میروم عکس پروفایل دوستان خانواده ام را چک میکنم اما به آن ها پیام نمیدهم. جواب پدرم را دادم. خوشحال بودند. تصاویر را میدیدم و میگفتم من اینجا چه کار میکنم. من چرا آنجا نیستم. یعنی در تمام طول یک ربع ذهنم داشت این واقعیت را پس میزد که من آنجا نیستم. حالا فاصله من باآنها ده ساعت رانندگی است. آنکه با هواپیما 19 ساعت راه و ده هزار دلار فاصله دارد و تازه بعدش ترامپ هم نمیگذارد برگردد معلوم است میزند زیر گریه در کافه.

دوسه تا ایمیل آمده بود که درخواست تجربه ی زندگی تنهایی و مهاجرت به تهران را بنویس. حقیقت این است که آمدم بنویسم دیدم بیشتر از تجربه های منطقی تجربه های احساسی داشته ام. این که سالاد الویه را نباید پیاز بزنید را میتوانید یاد بگیرید، اما این حقیقت که مهاجرت روح شما را مثل روح ولدمورت تکه تکه میکند را شاید قبل از تصمیم به مهاجرت آدم باید بداند. هرچند که میدانید.

درباره‌ی اوضاع این روزها که همه از رفتن میگوید امیرخانی وار بگویم آخوند و خانواده از حرفهای مشترکی تشکیل شده اند. تلاش برای دوری از یکی به دوری از دیگری هم منجر میشود. تلخی یکی میتواند شیرینی آن یکی دیگر را خنثی کند. ماندن و رفتن شاید یکی بشود در نهایت. این که معادله رفتن/ نرفتن هرکس به چه شکلی حل میشود، بستگی به متغیرهای مسئله‌ی هرکس دارد. ولی از تجربه ی خود گردنکلفت بی احساسم بگویم که آنقدر که به نظر میرسد ساده نیست. همین