تحلیل اتفاقات روزهای گذشته کار من نیست. علاقهای هم ندارم. همچنین موضع خاصی هم ندارم(بله ممکن است) آنچه در ادامه میآید افکاری است که این چندروز در ذهنم میچرخید. به اشتراک گذاشتن و بعد فراموش کردنشان به نظرم بهتر از فقط فراموش کردنشان بود. این است که این بیت و بایتها را جلوی چشمانتان میبینید.
بیایید با عینک طالب به قصه نگاه کنیم. قوی سیاه رخدادی است که سه ویژگی دارد.
۱-غیر قابل پیشبینی است.
۲-بعد از رویداد توجیه پذیر است.(هرچند قبل از رخداد، کمتر کسی در مورد آن حرف میزند)
۳-طبعات جبران ناپذیر و بزرگ دارد.
اتفاقات روزهای گذشته هرسه این ویژگیها را داشتند. اگر کسی هفته ی پیش میگفت در هفتهی آینده بیست نفر در اعتراضات خیابانی کشته خواهد شد به او میخندیدیم.
[caption id="attachment_1258" align="aligncenter" width="494"]
آلن ایر سخنگوی فارسی زبان دولت اوباما، منبع هم در تصویر مشخص است[/caption]
همچنین بعد از این اتفاقات سیل تحلیلها شروع شد، انصافا تحلیلهای خلاقانه زیاد بود اما اگر از حرفهای پیچیده و گنگ فرار کنیم، تحلیل یک خطی ماجرا بسیار ساده است:
زمانی که نارضایتی تجمیع شود، بال زدن یک پروانه در جنگل آمازون میتواند باعث طوفان در کالیفرنیا شود. ما نمیدانیم که کدام پروانه کی بال خواهد زد؟ اما میدانیم که وقوع طوفان ناگریز است.
به زبان سادهتر: تجمیع نارضایتی(که حتا جریان حاکم هم وجودش را تایید میکند) باعث افزایش بینظمی میشود و در چنین شرایطی هر جرقهای ممکن است منجر به سیلی از اتفاقات پیشبینی نشده شود.
همانطور که در مصر یک پست فیسبوک و در لیبی یک خودسوزی به عنوان نقطهی آغاز تحولات در نظر گرفته میشوند. پس ما با قوی سیاهی روبروییم که نمیدانیم کی و کجا اتفاق میافتد اما میدانیم که اتفاق میافتد و طبعات جبران ناپذیر دارد.
این که راه حل جلوگیری از این اتفاق چیست به من و خوانندهی احتمالی این متن ارتباط چندانی ندارد و حتا آنها که مال جانشان وابسته به دانستن راهحل است هم علاقهی چندانی به دانستن و کشف آن ندارند و شیمی درمانی را به پیشگیری ترجیح میدهند، پس بحث در اینباره را کنار میگذاریم.
کمی وارد مصادیق شویم و به آینده نگاه کنیم. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نمیدانم.
من تاریخدان نیستم و تاریخ نخواندهام. اما همانقدر که همهمان خبر داریم بیایید به پنجاه سال اخیر خاورمیانه نگاه کنیم و بگوییم که کدام تغییر رادیکالی ( اعم از انقلاب، جنگ، کودتا، اشغال نظامی و ...) منجر به بهتر شدن شرایط برای ملت تحت آن اتفاق شده است؟ من چیزی به ذهنم نمیرسد[واقعا اگر رویدادی میشناسید به اشتراک بگذارید].
حتا در یک نگاه آمدنیوزی به اتفاقات اخیر و تصور این که معترضان به رادیکال ترین خواستههایشان میرسند(اگرخواستهای وجودداشته باشد)، نمیتوان آیندهی خوشی را متصور شد. جدی. حتا اگر تجربهی خاورمیانهایمان نباشد، ما خودمان تجربهی چهل سالهای داریم و برایمان پیشبینی عاقبت چنین قصهای سخت نیست.
قبل از این که دست به قلم ببرید در کامنتها و عصبانی شوید، من نمیخواهم بگوییم این کارها بد است، مخالفم نکنید یا فلان. وقتی شکمم آنقدر سیر است که فرصت دارم دربارهی این چیزها فکر کنم و بنویسم چطور میتوانم دیگران را امر یا نهی کنم؟ واقعا نظری ندارم، از مجموعهی اینها نتیجهی دیگری میخواهم بگیرم تا پایان صبر کنید.
روی دیگر سکه هم این است با رفتن معترضان به خانه و کمرنگ شدن اعتراضات (که شده است)، در بهترین حالت شرایط برمیگردد به حالت قبل و راه حل ما میشود صندوق رای و امیدی که حتا تکرارش هم نمیتواند دیگر کسی را امیدوار کند. من مشی اصلاحطلبی نداشتهام، اما همهی تلاشم را کردم که روحانی رای بیاورد، نمیگویم ناامید شدهام و یا پشیمان، اما حماقت خواهد بود اگر تصور کنیم این جریان در بیست سال گذشته دستاوردی داشته است یا در آینده دستاوردی خواهد داشت. من احتمالا بازهم به دلایل شخصی رای خواهم داد اما نه خودم را نه کس دیگری را گول نخواهم زد، سیستم قابلیت اصلاح ندارد و از آن مهمتر فساد و ماکیاولیسم چنان به بدنهی اصلاحات نفوذ کرده است که جریانی جدا برای اصلاح خودشان نیاز دارند: ). نه تنها در افق نزدیک که حتا در افق دور هم نور روشنی دیده نمیشود.
راه حل میانهای هم نداریم. مد بود که بگوییم آلترناتیو نداریم، حقیقت این است که دیگر حتا راه حلی هم نداریم چه برسد به آلترناتیو و تقریبا باید بپذیریم که با احتمال بالایی در بازهی حیاتمان یک روز خوب نخواهد آمد و مردمان این خاک با سعادت و توسعه فاصلهی خیلی خیلی زیادی دارند.
منکر نمیشوم، ممکن است اتفاقات پیشبینی نشدهای بیفتند. ممکن است قوی سیاهی سپیدی برای این ملت بیاورد اما احتمال آن کم است. آیا ممکن است انسانی با دو ملیون تومان درآمد ماه بعد مازراتی بخرد؟ بله، اما احتمالش کم است. جامعهی ما همان انسان با دوملیون تومان درآمد است و در مسیر توسعه قرار گرفتن هزینهای دارد که پرداخت آن در توان جامعه ما نیست.
سیاه است؟ ناامیدانه است؟ بله. مثال خوبش همان نشستن روی اره است. نه راه پیشی هست، نه راه پس.
ما چه کنیم؟
یک جامعه در میکروسکوپیترین نگاه از افراد ساخته شدهاند. افراد نهادها را میسازند و باقی را در کتاب اجتماعی بخوانید. چندان غیر منصفانه نخواهد بود که بگوییم شرایط امروز برایند آنچهاست که همه ما هستیم.
بله شما که احتمالا در عصر تلگرام، توییتر فرصت و انگیزهی خواندن یک بلاگ را دارید احتمالا لایق زندگی در شرایط بهتری باشید، اما همه نفرات کلاسمان نمرهی بالای هیجده نیاوردهاند نتیجتا میانگین این است که میبینیم.
در افق نزدیک و در زندگی شخصی خودم تنها یک راه حل عملی و کارآمد میبینم. بهتر کردن خودم و شرایطم به عنوان یک سلول از این اجتماع بزرگ. نمیخواهم وارد موعظه شوم از دید خودخواهانه و پراگماتیک به این نتیجه رسیدهام.
تصور کنید هرروز صبح بیدار میشوید. هوا آلوده است، قیمتها در حال افزایشند، اخبار به شما تصمیمگیریهایی را یادآوری میکند که غیرمنطقی بودنشان فیوزاز کلهتان میپراند.
در این شرایط کدام یک از راه حلهای زیر اوضاع را برای شخص شما بهتر خواهند کرد؟
۱- مطالعه، کسب مهارت، کار بیشتر و تمرکز روی هدفی غیر سیاسی که برایتان آوردهی مالی بلندمدت خواهد داشت.
۲-دنبال کردن اخبار، فعالیت مجازی سیاسی، تلاش برای شورش و اعتراض، مواجهه با ریسک فعالیتهای پرخطر
جواب من به سوالات بالا مشخص است. راه حل اول. با انتخاب آن اوضاع من به سرعت و به شدت (در مقایسه با راه حل دوم) شروع به تغییر و بهتر شدن میکنند. زمانی که اوضاع یک سلول از اجتماع بهتر شود، به شکل میانگین اوضاع همه بهتر شده است. فرض کنید همه بیکاران امروز ما شروع کنند به آموختن مهارت. مطمئنا اقتصاد نحیف و رو به موت امروز ما توان میزبانی از آنها را نخواهد داشت و نمیتواند پاسخگوی پیدا کردن کار برای این همه نیروی متخصص باشد. نتیجه چه میشود؟ نیروها مجبور میشوند تولید ارزش را خودشان آغاز کنند. هر نفر برای چند نفر دیگر شغل ایجاد میکند و در نهایت اقتصاد قدرتمند میشود(من همیشه پیش خودم فکر میکنم این چنین است که اقتصادهای بزرگ و نیرومند حتا بعد از بحران، رکود و فروپاشی دوباره برمیخیزند) مشخصا خواب و خیال باطل است، امااین تنها راه حل عملی است.
واز کجا باید شروع کرد؟ نمیتوان دیگران را تشویق به مهارت آموزی یا مجبور به کاری کرد از خود باید شروع کرد. ما رییس جمهور مملکت نیستیم و نمیتوانیم باشیم و تقریبا نمیتوانیم تاثیری در تصمیماتش بگذاریم، اما رییس جمهور زندگی خودمان هستیم و میتوانیم برای بهتر شدنش تصمیماتی بگیریم.
خبر خوش این که با همین نرخ بیکاری بالا هم بازهم بازار ما تشنهی نیروی متخصص است و اگر کار بلد باشید اوضاع زندگیتان از هفتاد یا حتا هشتاد(اعداد روی هوا ولی نه چندان دور از واقعیت) درصد مردم بهتر میشود.(البته به تفاوت مدرک و مهارت هم دقت کنید)
مشخصا من هم دغدغهی اجتماعی دارم و تا بتوانم هم اینجا خواهم نوشت و هم به انسانهای اطرافم کمک خواهم کرد که اوضاع خودشان را بهتر کنند ولی توان من محدود است. با این حال اگر هرکس به توان محدود خودش اکتفا کند و همان وظایف خودش را درست انجام بدهد اوضاع بهتر خواهد شد. بخشی از مشکل ما این است که میخواهیم یک تنه رییس جمهور و حلال همهی مشکلات باشیم. میخواهیم مثلا نظام را براندازیم و طرحی نو دراندازیم.
حال این که حتا در صورت تغییر ساختارهای سیاسی بعید است سیستمی وجود داشته باشد که بتواند برای این همه نیروی غیرمولد کار ایجاد کندو تغییر معناداری در وضع اقتصاد ایجاد کند.(بله در جریانم که این همه نیروی غیر مولد نتیجهی همین سیستم است)
نتیجتا درست است که در دید ماکروسکوپی روی اره نشستهایم اما در دید میکروسکوپی به نظرم اگر هرکداممان برای بهتر شدن شرایط خودمان تلاش کنیم:
۱) واقعا شرایط شخصی خودمان بهتر میشود
۲) بهتر شدن شرایط ما اندکی روی بهتر شدن شرایط مملکت تاثیر میگذارد و قطره قطره جمع گردد و این ها.
پس شرایط آنقدرها هم بد نیست. در نهایت با محاسبهی همهی فاکتورهای خارج از دسترس ما، قصد ارادهی ما هنوز هم میتواند تاثیر معناداری روی کیفیت زندگی شخصيمان داشته باشد و تمرکز روی آن احتمالا بیشتر از تمرکز روی موضوعات سیاسی بازخورد خواهد داشت.
والسلام.
پی نوشت: این یک توصیهی همگانی نیست. مسلما به کارگری که چندماه حقوق زیر یک ملیون تومانش را نگرفته نمیتوان این حرفها را زد و من هم نمیزنم و حتا حق نمیدهم به خودم قضاوتی داشته باشم. مخاطب این حرفها خودم هستم و دوستان خیلی نزدیک که با شکم سیر به جان شرایط غر میزنیم، بله شرایط خوب نیست اما بعید میدانم که حتا اگر خوب بود هم وضعیت خوبی در انتظار امثال من بود. بهتر است تمرکز کنیم روی تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم.