چندشب پیش، قبل خواب این ایمیل را دیدم:

ساعت امدن ایمیل میگفت که حاوی محتوای خوب است اما خوب نبود. ایمیلهای این شکلی دردناک‌ترند. یعنی اگر توضیحی میداد میشد متوجه شد که به کجا ایراد گرفته است، یا چه چیزی به نظرش چرت بوده ولی این شکلی کل زندگی‌ات از سال اول دبستان زیر سوال میرود. کجایش چرت است و چرا خب؟

توجه نکردم. گفتم فردا صبح تاییدش میکنم. ایمیل را بستم، مسواک زدم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، با لپتاب وردپرس را باز کردم و دیدم آنچه که در ایمیل نیامده این است که این چرت در جواب به کامنت فرد دیگری نوشته شده است. کمی خوشحال شدم که حداقل همه زندگی‌ام زیر سوال نرفته است. اما به چالشی برخوردم. ایا باید بگذارم که فردی به یک فرد دیگر چنین احساس بدی بدهد؟

مطمئنا، دنیا مشکلات بزرگتری دارد ولی من میتوانم دراین باره تصمیم بگیرم. تایید کنم یا نه؟ تایید نکردم. اما باعث شد دوباره به ساختار کامنت‌ها و انتشار مطالب در اینترنت فکر کنم.

تعدادکامنتهایی که تا به حال در بلاگ تایید نشده‌اند. کمتر از تعداد انگشتان یک دست هستند. در گذشته‌ها که اصلا فیلتری برای تایید هم نبود. وردپرس همه کامنتها را به ایمیلم میفرستد که اگر گوشی همراهم باشد تنها نوتفیکیشن باز گوشی‌ام است و این یعنی تمام کامنت‌ها را میخوانم. هروقت صدای نوتفیکیشن ایمیل وردپرس در طول روز می‌آید، استرس کوچکی میگیرم. احتمال دارد کامنتی که آمده حاوی فحش و فضیحت باشد یا تعریف. البته کمی هم دستم آمده است، کامنت‌های چه ساعت‌هایی مثبتند یا منفی. مثلا کامنت دوازده ظهر احتمال منفی بودنش بیشتر از کامنت نه شب است. چرایی اش را هم نمیدانم. اوایل حساس‌تر بودم. کامنت منفی یکی دو ساعتی بهمم میریخت. پرخاش میکردم. در پاسخ پرخاش میکردم. میشود گذاشت به حساب جوانی. به همین منوال کامنت خوب هم خب خیلی خوشحالم میکرد. اینقدر بالانس زندگی را بهم میزد این کامنتها که مدتی تصمیم گرفتم ببیندمشان، مثل چندتا از مدلهای خارجی که خب بعدا دیدم منافعش به ضررش نمی‌ارزد. بعد تلاش کردم همه را جواب بدهم، ایده‌ام این بود که آدم‌ها اگر بدانند حضور داری کمی شرم حضور مانع پرخاش سنگین میشود. انصافا جواب هم داد. فوایدش خیلی شد. دوستان بیشتری پیدا کردم وآرام تر شدم. بعدتر از یکجایی کمبود وقت نگذاشت که به هر کامنت پاسخ درستی بدهم. کمی بعدتر زندگی واقعی آنقدر مشغله ایجاد کرد، که کامنت مثبت و منفی تاثیر چندانی در روحیاتم نگذارد. یعنی دیگر نه خیلی خوشحال میشوم از مثبت ها و نه خیلی ناراحت از منفی‌ها. ایده‌ام این است که خب ادمها نظر متفاوتی دارند و خب این خاصیت اینترنت و ناشناسی است که آدمها را پرخاشگر و زننده میکند. ضمن این که خب خودم هم جوانتر که بودم از این چنین کامنتها کم نگذاشته‌ام. تازه پستی که نظر منفی در هیچکس ایجاد نکند، به احتمال زیاد حرف خاصی تویش نبوده است و تازه من پیتزا نیستم که بتوانم همه را راضی کنم. همه این‌ها کنار هم کمک میکند احساساتم را نسبت به کامنتهای مثبت و منفی بالانس کنم.

زدن دکمه پابلیش شجاعت میخواهد. نه که کار خیلی خاصی باشد ولی خب یکی از معدود کارهایی است که آدم را از کامفورت زون بیرون می‌آورد. علی بندری به خوبی در این دو دقیقه ترسش از انتشار را شرح میدهد. هرچه دامنه مخاطبان وسیع‌تر شود، این ترس هم بیشتر میشود.

نهایتا به نظرم، به قول جمله آخر علی، پوست ادم باید کلفت باشد. نه که انتقاد ناپدیر باشد، اما جلو رفتن و انجام دادن در تقریبا هرکاری احتمالا از رفع ایرادات اولیه مهمتر است. پس بیایید با گردن و پوستی کلفت‌تر دکمه‌ی پابلیش را بفشاریم: ).