سال دوم دبیرستان یکی از سالهایی بود که مسیر زندگی‌مرا تغییر داد. اجازه بدهید کمی در مورد دبیرستانم صحبت کنیم. دبیرستانی که من آنجا درس میخواندم یک دبیرستان نمونه دولتی بود. ساختمان آن تازه ساز بود و ابتدا به نیت علوم انسانی ساخته شده بود. ورودی‌های نسل‌ من، اولین ورودی‌هایی بودند که با آزمون عمومی نمونه دولتی آمده بودند و قرار بود زمانی که به سال دوم میرسند، دبیرستان رشته های تجربی و ریاضی را هم اضافه کند.

ظاهرا آموزش پرورش به این نتیجه رسیده بود که حیف است ساختمان به این زیبایی، فقط در اختیار بچه‌های علوم انسانی باشد. سال اول که عمومی بود و دبیرستان محیط نسبتا لاکچری خودش را حفظ کرد. دانش آموزان محدود، امکانات زیاد و یک تیم مدیریتی خوب. اما سال دوم داستان جالب شد.

تیم مدیریتی به طور کامل عوض شد، و عملا دبیرستان نمونه ما در یک دبیرستان دولتی دیگر ادغام شد. بچه‌های انسانی رفتند به آن دبیرستان و بچه‌ها آنجا آمدند این یکی دبیرستان. مشخصا میشود حدس زد چه اتفاقی افتاد. تفاوت فرهنگی بچه‌های گلچین شده و سبک مدیریت قدیم در تضاد کامل بود با ورودی‌های جدید. گل سر سبد تیم مدیریت جدید، معاون پرورشی مدرسه بود. آقای کبیری. که فامیلش برای توصیف شخصیتش کافی بود،  فقط یک ب کمتر میداشت.

یک انسان دو قطبی، با هیبت هاگرید هری پاتر. کچل و مشکی. شایعه بود بین بچه ها که موجی است(نبود) یا مثلا زنگ‌های تفریح میرفت در حیاط پشتی سیگار میکشید(در آموزش پرورش دولتی جرم بزرگی است). دست بزن داشت و اخلاقش وحشتناک بود. اما مهمترین نکته‌ی او برای من، دشمنی شخصی‌اش با من بود.

من آن زمان فعال بودم. در امور مدرسه. نماینده کلاس بودم، عضو شورای دانش آموزی بودم. و قرار بود مسئولیت یکی از تشکلهای مدرسه را هم برعهده بگیرم. چرا قرار بود؟ بخاطر این که آقای کبیری نگذاشت. اخلاقش وحشتناک بود. یک روز دفتری که جلویش بود را پرت کرد سمت من و گفت تا من در این مدرسه هستم تو هیچ گهی نخواهی خورد. و به همین ترتیب. یک بچه‌ی پانزده ساله خب تحت چنین دشمنی بی دلیلی فشار زیادی تحمل میکند.

مادرم را دعوت کرد مدرسه، و گفت این پسر شما منحرف است. کتابهای شریعتی را از جلوی دستش جمع کنید و ... . آنقدر فشار رویم بود که شبها گریه میکردم یا در ذهنم نقشه انتقام میکشیدم. یکی از بدترین سالهای تحصیلی‌ام بود. در حالی که صادقانه برای مدرسه انرژی میگذاشتم، بدون دلیل خاصی آزار میدیدم. و زورم هم به جایی نمیرسید. کم کم کنار کشیدم. گفتم اوکی. مسیر خودم را میروم. چنان افتخاری درست میکنم که مجبور شود جلوی همه از من عذرخواهی کند.

کارهای مدرسه را کامل رها کردم. رفتم سراغ جشنواره خوارزمی. یک مقام کشوری میتوانست بترکاند. من را عضو بنیاد ملی نخبگان میکرد و خب در خیالم میدیدم که من را دعوت میکنند روی سن و من آنجا پشت میکروفن از خجالت آقای ک در می‌آیم. همه انرژی‌ آزاد شده را آنجا خرج کردم. سال بعد رتبه بود اما کبیری و آن کادر مدیریتی دیگر نبودند. آنقدر مشکلات و داستان درست شد در آن یکسال که آموزش پرورش برای آبروی خودش هم که بود آن کادر را بیرون کرد. کادر جدیدی آمدند. آرامش دوباره حاکم شد. اما من دیگر آن ادم قبلی نبودم.

فهمیده بودم کار ستادی بی فایده است و انرژی ام را میتوانم بگذارم برای پیشرفت شخصی ام. آن همه مشکل و احساساتت بد در انتها باعث تغییر بزرگتری در نگرش من شده بود. که خب توانست نقطه عطفی در زندگی من باشد.

زندگی شغلی پر است از اتفاقات این چنینی. گاهی از خرابی آدم ها نشات میگیرد، گاهی از خرابی سیستم. شما ضربه میخورید. بی‌دلیل. بدون عدالت. گاهی از روی بد شانسی. احساسات بد می‌آیند. شما تحت فشار قرار میگیرید. واکنش ما به این احساسات بد خیلی مهم است.

احساسات منفی ناگریزند. اگر میخواهید هیچ حس منفی نداشته باشید، شوپنهاوروار باید به کنج اتاق بخزید. من نمیپسندم. احساسات منفی مساوی درد هستند. در زندگی که شما قرار است کاری انجام دهید یا هدفی داشته باشید. رنج و درد ناگریز است. عموما زودتر از پیروزی و سرخوشی هم به سراغ شما می‌آیند. مهم این است که نیچه باشید. دردها شما را نکشند اما قوی ترتان کنند.

من آدم مثبتی ام. همیشه امیدوارم. نسبتا دیدم به همه چیز مثبت است. اما وقتی به زندگی‌ام نگاه میکنم، بزرگترین محرکهای زندگی‌ام همیشه منفی بوده‌اند. جنگ‌ها بیشتر از انگیزه‌ها باعث رشد میشوند. مگر نه این که جنگ جهانی دوم صنعت و علم را تکان داد؟

در هنگام درد و احساسات منفی شما رنج میبرید. اما دو چیز میتواند احساسات منفی را تبدیل به موتور محرک زندگی‌تان کند.

یک: آنها موقتند، برای نوشتن این پست ده دقیقه فکر کردم تا فامیل کبیری یادم بیاید. بخش خوبی از این اتفاقات اصلا یادتان نخواهد ماند. شما خیلی سریع افراد و اتفاقات بد را از یاد میبرید، برای من این فرایند اینقدر سریع است که یک بخش در نوت پدم دارم برای این که کسانی که کار غیرقابل بخششی کرده‌اند را از یاد نبرم در آینده. نه برای انتقام بلکه برای دوری کردن. نتیجتا، با منترای اینم میگذره، بدانید که قرار نیست این احساسات همیشه بمانند.

دو: داستان را شخصی نکنید.  مشت که میخورید، برنمیگردید که مشت بزنید. عقب بروید.  در حاشیه. به بازی بزرگتر نگاه کنید. ببینید چطور در آن میتوان برنده شد.من خودم برنامه میریزم. کار میکنم. اجرا میکنم. و خیلی خیلی دیر به نتیجه میرسم. آنقدر دیر که دیگر نه حس بدی مانده و نه کینه‌ای. اما در نهایت بازی را میبرید. بازی زندگی را. دشمنی‌ با آدمها در سطح آدم ها اتفاق می‌افتد. کوچک است. شما در دنیای ایده‌ها پیروز شوید. خیلی وقت‌ها بدترین انتقام قطع ارتباط است. اگر برنده شوید. هیچکس دلش نمیخواهد شمارا از دست بدهد.

احساسات را جدا از وقایع ببینید. در هنگام عصبانیت ساده ترین کار این است که زنگ بزنید به طرف مقابل و دلتان را خالی کنید. اما این کار عموما شرایط را بدتر میکند. پرچم اعلام جنگ برافراشته میشود. سوتی بدهید، پیش بقیه هم بدهکار خواهید بود. در چنین شرایطی حتا اگر حق هم داشته باشید، باز هم بسته به منافع عده‌ای پشت شمارا خالی میکنند. نتیجتا در هنگام احساسات منفی باید سخت ترین کار را کرد. سکوت کرد. به درون خزید. برنامه ریخت. اجرا کرد. این چنین چیزی که شما را نکشته است، قوی ترتان کرده است.

نقطه عطف آن لحظه‌ای نیست که دوپامین ایده بی قرارتان کرده است. احتمالا نقطه‌ی عطف آن لحظه‌ای است که آنقدر کورتیزل در رگ‌هایتان است که حتا درد فیزیکی احساس میکنید. آنجا، دقیقا همانجا انرژی را به درون بریزید، پایه‌ای درست کنید برای بردن بازی بزرگتر.

بهترین انتقام، انتقامی است که سرد سرو شود.