این روزها دست و دلم به نوشتن نمیرود. همیشه همین بلا را سر من می آوری . می آیی و یک دفعه میروی. مثل عطری که سرش را باز گذاشته باشی. شیشه عطر را میگذاری روی دراور میروی و یک ساعت بعد می آیی میبنی همه اش تبخیر شده. و فقط رایحه آن در فضا مانده است. تو میمانی و یک شیشه عطر خالی. البته تو این دفه حتا تبخیر هم نشدی تصعید شدی. یک حضور سفت و محکم و بعد ناگهان خلا. میگویند آن ها که عضوی را در بدنشان از دست میدهند گاهی هنوز فکر میکنند آن عضو هست. گاهی میخارد. گاهی میخواهد تکان بخورد و قص الی هذا. تو هم برای من مثال همان عضو قطع شده ای. روحم حس میکند هستی. نصف شب بلند میشود به اتاق بقلی میرود و با تاریکی مطلق روبرو میشود. هیچ چیز نیست. این میشود که ساعت دو نصف شب لباس میپوشم و بیست کیلومتر رانندگی میکنم تا به فرودگاه برسم.پول پارکینگ را میدهم و میروم رو آن صندلی های قرمز لعنتی میینشینم و به قول جماعت توییتری برای بار هزارم رفتنت را تماشا میکنم. مثل همان بانوی قرمز پوش مجنون تهران من هم میشوم آقای قرمز نشین شبهای فرودگاه. با این تفاوت که صبح باید در هیبت یک آدم عاقل افکارم را جمع کنم و راهکارهای افزایش بهره وری را مرور کنم. دلم میخواهد این فرودگاه لعنتی را منفجر کنم. تا آدم ها بفهمند عشق هم میتواند مثل داعش آدم ها را سلاخی کند. آخر بی انصاف درست است که دم پاییز هرسال این چنین من را متلاشی کنی؟