پیش نوشت: این روزها به این چند دلیل دیر به روز میشوم: یک، این که به شکل هم زمان در حال کار روی دو پست بلند هستم که به زودی منتشر میشوند و امیدوارم بچسبد به‌تان، دو: یحیی در حال کار روی قالب جدیدی است و من را تحریک میکند که تا آماده شدن قالب به روزرسانی را به تعویق بیاندازم  و سه این که کلا دنیا شلوغ است و وقت کم است.

از ماه‌ها پیش متنی در درفتم ذخیره است با عنوان "چرا باید مهندس هم باشیم؟" عنوان ناپخته است اما ایده‌ای که در ذهنم بود را میرساند. آن روزها داستان از آنجا شروع شد که با یکی از دوستان عزیزم (که همیشه حامی من بوده اما شاید نخواهد نامش را اینجا ببرم) تماس گرفته بودم و درباره چالشی که با آن روبرو شده بودم، مشورت کنم. پروتوتایپی آماده کرده بودیم، مشتری پیدا کرده بودیم و سرمایه گذار(سنتی) هم شستش را به نشان موافقت به ما نشان داده بود و چالش این بود که بوت استرپ پیش برویم یا سرمایه بگیریم یا پروژه را تعطیل کنیم. کل این داستان شاید در کمتر از یک هفته اتفاق افتاده بود( به لطف دست تند یحیی). در حین مشورت آن دوست گفت که الان خارج از این قضیه چه میکنی؟ گفتم در حال یادگیری‌ام. گفت چی؟ اسم فلان زبان برنامه نویسی را گفتم. گفت : ک*خلی. گفتم: ها : )؟ گفت تو استعدادت یک چیز دیگر است. چرا مثل آدم نمی‌آیی با هم کار کنیم. مگر فریم ورک ها تمام میشوند یا مگر میتوانی همه چیز را یادبگیری؟ و ... . من آنجا پشت تلفن چیزی نگفتم: چون چیزی نداشتم که بگویم. بخشی از حرفش هم واقعا حق بود، خودش هم از راهی که میگفت موفق شده بود و واقعا هم پایش در بازی‌اش گیر بود، حرفه‌ای بود و به قول طالب و حرفش عملگرایانه بود، اما این موضوع در ذهنم ماند که چرا اینقدر روی مهندس بودن تاکید دارم و چرا اینقدر در این زمینه ول نکن هستم و نمیخواهم از آن جدا شوم.

آن متن در درفت میماند اگر: چند روز پیش یکی دیگر از دوستان، آمد مشورت کند. گفت شما استارت آپ داری؟ گفتم: اگر شرکت موفق داشتن مثل ازدواج باشد من نهایتا در خیابان به یک دختر شماره داده‌ام او هم دوباره زنگ نزده است، یا زنگ زده من برنداشته‌ام. ولی همین هم خودش کلی تجربه است. جانم؟ مشورت کرد. در جواب: در تیم شما کسی سواد فنی ندارد و این نقطه ضعف بزرگی‌ست، گفت : برنامه نویس مگه چیه؟ریخته. یکی رو میاریم یه سهمی بهش میدیم. همچین میگی کد؟ کد؟ انگار چیه. من خودم تخصصم فروش و فلان است. یک ریپلای یک کلمه‌ای دادم و بحث تمام شد همانجا(میشود حدس زد که فحش بوده است). دوباره یاد این افتادم که چقدر لازم بوده این پست را بنویسم.

امروز دیدم که علی کریمی از بچه های متمم این پست را نوشته است. قبلا هم گفته‌ام دوستان خوب، گاهی اوقات پست‌های بدی مینویسند.و این یکی از همان موارد است. فقط از چرت بودن و اعصاب خوردکن بودنش همین یک بند انتهایی متن را داشته باشید:

زیرساخت تمام کارهایی است که بردوش یک برنامه نویس قرار دارد:

از نصب نرم افزار ها و کد نویسی و اضافه کردن ویژگیها و امکانات فنی (feature) و ورود اطلاعات و همین مسائل فنی که مدیران نه وقت و نه حوصله آن را دارند.

می‌خواهم بگویم در دنیای جدیدی که در آن زندگی می‌کنیم همه چیز به کد و کد نویسی خلاصه نمی‌شود

این‌ها در حد بازی و سرگرمی هستند که ذهن ما را مشغول کرده

وگرنه دنیای دیجیتال بر محور اصول  و قوانین دیگری می‌چرخد که در حد عقل و شعور مهندسان نرم افزار و کد نویس ها نمیگنجد.

این پست یک طرفه و احساساتی نخواهد بود هرچند میتوانست باشد و نوشتن چنان پستی لذت بخش تر است. سعی میکنم در چند بند نقش مهندسان در ساختار اقتصادی امروز شرکت‌های بزرگ و کوچک را شرح بدهم.

درباره مهندسی

طرح نه چندان زیبا و نه چندان دقیق بالا، که با حذف بنگاه ها مدیران و کارگران بوجود آمده تقریبا آنچه که امروز در چرخه‌ی اقتصاد میگذرد را نشان میدهد. صد البته که کارگران را حذف کردم به دو دلیل. یک این که درباره‌ی دنیای دیجیتال حرف خواهیم زد که کارگر در آن به معنای سنتی آن چندان وجود ندارد و دو این که مجبور نشویم با فواد این پایین مبانی مارکسیسم را مرور کنیم: )) .

آن چیزی که اقتصاد را امروز به پیش میبرد، تقریبا تصویر بالاست. دانشمند مرزها را جابجا میکند. فیبر نوری را اختراع میکند. علم نانو را به پیش میراند. قانون ترمودینامیک یا نیوتون را کشف میکند و ماده‌ی خامی را به مهندس ها میدهد تا آن ها با آن موتور بخار، اینترنت و گوشی های هوشمند را اختراع کنند. و توسط بنگاه های اقتصادی بفروشند یا با آن ها بنگاه های اقتصادی جدیدی بسازند. افرادی که تحت عنوان عوامل فروش، مدیریت بازاریابی هم میشناسیم بخشی حیاتی و مهم از این چرخه هستند که آن محصولات را به پول تبدیل میکنند و آن را دوباره به سیستم برمیگردانند تا فرصتی برای دانشمندان و مهندسان بوجود بیاید برای ادامه مسیر تولید ارزش.

هر عقل سلیمی میتواند متوجه شود که هر سه این قسمتها حیاتی هستند و برای پیشرفت یک بیزنس ما به دو قسمت آخر نیاز داریم و برای پیشرفت اقتصاد در کل به هر سه بخش.

اما دو نکته در مورد استراتژیست بازاریابی یا هرکسی که قسمت‌های غیرقابل لمس کسب و کارها را بر عهده دارد.

یک: اگر قانون ترمودینامیک نبود، موتور بخاری نبود و احتمالا کسانی که کارشان فروش است داشتند به روستاهای اطرافشان محصولات کشاورزی میفروختند. اگر اینترنت توسط دانشمندان و مهندسان اختراع نمیشد، این فرصت در اختیار ما نبود که به کارشان بگوییم بچه بازی و بگوییم دورانشان به پایان رسیده و عقلشان محدود است. میشود حدس زد که اینترنت چند تریلیون دلار توانسته اقتصاد جهان را بزرگتر کند و این چه فرصتی را برای استخدام تعداد بیشتری مدیرفروش و بازاریابی فراهم کرده است.

من به هیچوجه کار بخش سوم را زیرسوال نمیبرم. احترام زیادی قائلم و در ادامه به ستایش آنها هم خواهم پرداخت اما اگر به سیستم نگاه کنیم، میبینیم پیشرو ها آنهایی که مرزها را جابجا میکنند و فرصت می‌آفرینند، نه فروشنده ها بلکه دانشمندان و مهندس ها هستند. بدیهی است که اگر فروشنده ها نباشند کار آن ها ابتر می ماند اما ظهور فروشنده نتیجه‌ی آن ارزش آفرینی اولیه است. باز هم تاکید میکنم که وجودشان بخش حیاتی از سیستم است.

دو: یک فرق اساسی بین یک مهندس و یک فروشنده یا استراتژیست وجود دارد. مهارت‌های یک مهندس به سادگی قابل اندازه‌گیری است. هر برنامه نویس متوسطی میتواند با دیدن کد یک برنامه نویس دیگر درباره‌ی سطح مهارت او قضاوت کند، اما درباره‌ی کسی که ادعا میکند فروشنده است چه؟ در مورد کسی که میگوید استراتژیست و مشاور است چه؟ درباره‌ی کسی که ادعای مدیریت دارد چه؟ شرکت یکی از دوستان اخیرا میخواست مدیرپروژه استخدام کند(کاری به مراتب فنی‌تر و قابل اندازه‌گیری تر از مدیرفروش) و خب میشود حدس زد که بعد از چند ماه هنوز موفق به پیدا کردن فرد مورد نظرشان نشده ‌اند.

 

غیرقابل لمس بودن مهارت‌های نرم باعث میشود هرکسی مطلقا هرکسی بتواند ادعا‌ی داشتن آن مهارت‌ها را انجام دهد. اما فقط دو راه برای سنجش آن مهارت‌ها وجود دارد. مدرک و سابقه.

بله درست شنیدید مدرک. گوگل (صرف نظر از اتفاقات چند هفته گذشته) یکی از بازترین و پیشروترین محیط‌های کاری را در بین شرکت‌های بزرگ جهان دارد. و همین گوگل برای استخدام نیروی فنی اهمیتی به مدرک نمیدهد در حالی که برای پست های مدیریتی مدرک مرتبط طلب میکند. چرا؟ چون مدیرفروش بودن مهارتی نیست که بشود از روی گیتهاب کسی آن را اندازه‌گیری کرد. چیزی است که فقط باید پرید در استخرش و شنا کرد، و اگر مدرک مرتبط و مطالعه مرتبط داشته باشید احتمال بیشتری دارد زنده از استخر بیرون بیایید. پس وقتی که بدون مدرک مرتبط و سابقه‌ی فروش حتایک دستمال کاغذی ادعای فروشنده بودن بازاریاب بودن یا استراتژیست بودن دارید، معلوم است که کسی وقعی به شما نمی‌نهد و مسخره خواهید شد. اگر کسی ادعای فروشنده بودن دارد مسیرش واضح است، یا یک کسب و کار بساز بفروش یا از پایین‌ترین رده چارت سازمانی یک سازمان شروع کن، تجربه کن، بفروش و رشد کن. آنجا تازه میشود ادعای کسی که میگوید من فروشنده هستم را قبول کرد.

همین تفاوت ساده بین مهندسی و فروش باعث میشود یک بچه هفده ساله برنامه نویس بتواند ماهی هفت ملیون حقوق بگیرد، اما بعید است تا یک دو لاخ از موهایمان سفید نشده باشد کسی به ما به عنوان مدیرفروش اعتماد کند. این تفاوت در نحوه‌ی استخدام و پرداخت به نظرم به خوبی جایگاه هرفرد در چرخه‌ی ارزش آفرینی برای سیستم را توضیح میدهد چرا که خود بازار این قواعد را تنظیم میکند. به دلیل همین نحوه‌ی تفاوت در ارزش آفرینی است که مهندسان کامپیوتر، گران‌ترین کارگران تاریخ‌ند.

dt141218


در دنیای کسب و کار آنلاین چه اتفاقی دارد می‌افتد؟

در دنیای صنعتی فاصله‌ی طراحی تا محصول نهایی فاصله‌ای بسیار طولانی بود. که از دفتر طراحی شروع میشد از کارخانه‌ها و مغازه‌های میگذشت و به دست مشتری میرسد. این میان چندین مهندس و طراح و چندین کارگر وچندین فروشنده جز و کل درگیر پروسه‌ی تبدیل ماده‌ی اولیه به پول بودند. اما امروز این چنین نیست.

چرخه‌ی تولید تا عرضه بسیار بسیار کوچک شده است. یک بچه‌ی نوزده ساله از خوابگاهش امپراطوری میسازد(کلیشه‌ای) حالا نه که همه بتوانند اما امروز یک بچه‌ی نوزده ساله از اتاق خوابش حداقل میتواند اندازه حقوق کارمندی پدرش درآمد داشته باشد.

چرخه‌ی افراد درگیر در بیزنس کوچکتر شده، علی کریمی در آن پست دوست نداشتنی‌اش هم همین را فهمیده اما با یک اشتباه خیلی خیلی بزرگ. این کوچکتر شدن فضا مهندس‌ها را حذف نمیکند. فروشنده‌ها را حذف میکند آنها را با فروشنده ها ادغام میکند.

در سالهای نه چندان دور تولید نرم افزار دپارتمان‌های جدا داشت. دپارتمان طراحی ، عده‌ای معماری را مشخص میکردند، کد نویسها، مدیریت دیتابیس ها. و بعد از آن دپارتمان دیگری وجود داشت برای افرادی که سرویس را دپلوی و نگه داری میکردند. بر اثر همان کوچک شدن فضا که در بند بالا گفتم: بسیاری از این نقش‌ها در حال حذف شدن است و تیم‌ها در حال کوچکتر شدن. عبارت devOps که امروز بیوهای بیشتری را در توییتر اشغال کرده نشان از همین دارد. مهندس نرم افزاری که همه کاره است. و متاسفانه بله. لازم باشد آن مهندس یا یک نیروی نیمه فنی دیگر کار فروش و مذاکره و مدیریت را هم برعهده میگیرد. چرا که تیم‌ها قرار است کوچک بمانند. درواقع بله سرعت توسعه و چابکی بالارفته اما آنهایی که قرار است کار بقیه را انجام بدهند مهندس‌ها هستند. نه نیرو های فروش. شرکت هایی که منابع کافی دارند مسلما فروشنده های خبره و متخصص استخدام میکنند و واحد مارکتینگ ایجاد میکنند اما به شرکت های کوچک نگاه کنید. موسسی که کار همه را انجام میدهد، ذاتا فروشنده است یا مهندس؟

مثال خیلی ساده: ابتدای ظهور گوگل، روزنامه‌ها از افت و اثر گوگل برمنبع درآمدی‌شان(تبلیغات) احساس خطر کردند. روزنامه‌ها اعتقاد داشتند که داشتن تعداد زیادی ویزیتور و فروش رودررو وجه‌تمایز آنها با گوگل تازه از راه رسیده است و گوگل نمیتواند مانند آنها بازاریابی کند. امروز پایان داستان را میدانیم. گوگل حتا یک نیروی فروش فیزیکی هم نیاز نداشت. مهندس‌ها همه‌ی کار را انجام دادند و امروز روزنامه‌ها هستند که یکی یکی نسخه‌های چاپی‌شان را تعطیل میکنند طبعا نیروهای فروش زیادی را هم بیکار کرده اند و از طریق گوگل به جذب آگهی میپردازند. بله گوگل هم نیاز به نیروی فروش دارد اما خیلی خیلی خیلی خیلی کمتر از روزنامه‌ها. اگر روزنامه‌ها قرار بود به اندازه‌ی گوگل از تبلیغات درآمد داشته باشند احتمالا لازم بود که نصف کره‌ی زمین نیروی فروش آنها باشند. تغییر پارادایم‌های کسب و کار به سمت افرادی است که میتوانند همه‌ی این کارها را باهم انجام بدهند.


کد نویسی ساده ترین بخش اداره‌ی یک شرکت است؟

هم بله هم خیر. آنچه در ادامه می‌آید آن چیزی است که تجربه‌اش کرده‌ام. کدنویسی، طراحی محصول و ساختن آن لذت‌  بخش ترین قسمت یک کسب و کار هستند. به نظر من فروش بازاریابی محصولات سخت‌تر و رنج‌آورتر از تولید محصول است. چرا که کد ها قابل پیشبینی هستند و به حرف آدم گوش میکنند اما بازار و آدم ها نه.(حساب جاوااسکریپت جداست). بله از این نظر من هم موافقم که کدنویسی و مهندس نرم افزار بودن بخش ساده‌ی کار است. لذت بخش فان است آنقدر که میشود گفت یک تله است در راه ساخت کسب و کار.ممکن است آنقدر حواسمان را معطوف به خود کند که از باقی ماجرا بمانیم. اما یک سوال. اگر قرار باشد یکی از این بخش‌ها کار بخش دیگر را انجام بدهد و یکی حذف شود؟ کدام یکی خواهد بود؟به نظر من پاسخ واضح است. مهندس نرم‌افزار بودن هرچقدر هم لذت بخش باشد کاری است، تخصصی و زمانبر(دلیل حقوق بالاتر از دیگر مشاغل مشابه) نیروی فروش نمیتواند به سادگی تبدیل به برنامه نویس شود اما یاد دادن مذاکره و مهارت‌های غیرقابل لمس به برنامه‌نویس کار  ساده‌تری است. به همین دلیل است که برنامه‌نویس هایی هستند که متخصص سئو و گیمیفیکیشن و استراتژی هستند. چرا که برای کسی که صبح ها با الگوریتم ژنتیک سروکله میزند یادگیری مفاهیم پنجاه خطی سئو در شب کار خیلی ساده‌ای خواهد بود. به عبارت دقیقتر مهارت‌های غیرقابل لمسLearning Curve بهینه‌تر وساده‌تر و کم هزینه‌تری دارند. به جایش در زمین عمل چالش‌های سخت‌تری برایشان اتفاق می‌افتد. من اینجا ادعا نمیکنم تمام برنامه نویسان این مهارت‌ها را دارند اما میگویم اگر قرار است کسب و کاری بسازیم، چه بهتر که مهندس شویم و در کنار آن مهارت های غیرقابل لمس‌مان را بهبود ببخشیم. این همان پاسخی است که به دوستی که ابتدای مطلب با او تماس گرفته بودم ندادم. به قول تو من در آن مهارت‌ها شاید استعداد بیشتری دارم و با تجربه و مطالعه آن ها را بهبود میبخشم اما الان نیاز دارم مهندس باشم.


دنیای واقعی از چه الگویی پیروی میکند؟

جابز فروشنده‌ی خوبی بود اما عاشق محصولاتش بود. بخش بزرگی از مهندسی را وازنیاک انجام میداد اما به شوخی یک جا خواندم که جابز از سرطان دود لحیم مرد. یعنی یک مهندس و طراح هم بود در عین این که فروشنده‌ی فوق العاده‌ای بود. لری پیج در گوگل مهندس بود و آنقدر مدیرنبود که سرمایه‌گذاران اشمیت را آوردند سرکار که کمی فضا را کنترل کند. امروز لری پیج مدیریت کامل را برعهده دارد و مهارت‌ها را آموخته. سرگئی برین هنوز هم بیشتر زمانش را در آزمایشگاه گوگل اکس میگذراند. آقای زاکربرگ هسته‌ی فیسبوکش را خودش نوشت. و هنوز هم که هنوز است، با این که به دلیل بعضی قوانین نمیتواند در خود فیسبوک کد بزند، سعی میکند در اوقات فراغتش این کار را بکند. پی اچ پی؟ نه، ساختن یک هوش مصنوعی برای کنترل خانه‌اش. ساتیا نادلا مدیرعامل مایکروسافت، با این که کد نمیزند اما دوره‌های برنامه نویسی را به شکل آنلاین در اوقات فراغتش دنبال میکند و معتقد است که باید همه‌ی مهارت‌ها را برای اداره‌ی مایکروسافت یاد داشته باشد. ایلان ماسک: ۸۰ درصد زمانش صرف مهندسی میشود. خودش میگوید کمک میکند به جریان خلاق متصل بماند و دید جزئی اش را از دست ندهد. یک قسمت اعصاب خوردکن  از متن:

ورود اطلاعات و همین مسائل فنی که مدیران نه وقت و نه حوصله آن را دارند.

کسی مدیری سر شلوغتر از افرادی که در بالا گفتم میشناسد؟

در کسب و کارهای کوچکتر هم همین است. جیسون فرید و دیوید هانسن در عین حال که مهندس خوبی هستند(سازنده روبی آن ریلز) نویسنده و مدیرهای خوبی هم هستند و هنوز وقت صرف کد زدن میکنند. اینها خیلی خارجی هستند؟ قابل مقایسه با ما نیستند؟ اوکی. امیرصدیقی موسس ریکامندر یکی از پیشروترین استارت‌آپ‌های ایران چند ساعت  در روز را صرف توسعه محصول میکند. حسام آرماندهی ورضا محمدی موسسین کافه‌بازار نیروی فنی هستند و مهم‌تر از آن حسام تحصیلات مرتبط با مدیریت دارد. برادران محمدی (دیجی کالا) هرچند احتمالا نیروی فنی نیستند اما فوق لیسانس ام بی ای از خواجه نصیر دارند(ر.ج به بحث مدرک در مورد تخصص های غیر قابل لمس). امیرشوکتی موسس حرف به من روزنامه نگاری میکرده اما هسته‌ی بات هایشان را خودش نوشته. محمدرضا شعبانعلی یکبار در متمم برنامه روزانه‌اش را گذاشته بود و در آن چند ساعتی را به یادگیری پی اچ پی اختصاص داده بود. بله در سن چهل سالگی و زمانی که احتمالا هیچگونه نیاز مالی‌ای برای مهندس بودن ندارد. رضا امیرخانی مهندس مکانیک است از شریف. در جاهای مختلف اشاره گفته است دید مهندسی کمک شایانی در نویسنده بودن به او کرده است.  این فهرست تمام نمیشود.

آقای پیترثیل که از او در آن پست یاد شده بارها در کتابش درباره‌ی شرکت بزرگ بعدی میگوید، شرکتی که از صفر به یک برسد. بازار جدیدی تعریف کند و آن را تصاحب کند. این اتفاق چطوری می‌افتد؟ با قالب آماده وردپرس ؟( من خودم برای ساختن کسب وکار کوچک از سولوشن‌های آماده استفاده کرده‌ام. گاها بسیار هم منطقی است اما بحث اینجا چیز دیگری است). آیا میشود نیروی فنی نبود و شرکتی پیشرو ساخت؟ بعید میدانم. مهندس عمله نیست. ترکیب مهندسی و داشتن چشم انداز از تکنولوژی و پرورش یکسری مهارت نرم آن چیزی است که نیاز است یک موسس و مدیرعامل امروز داشته باشد.


یکی دیگر از ادعاهای خنده داری که در آن متن مطرح شده این است که زمان ساختن چیزهای جدید به پایان رسیده و هرچه مانده بازاریابی است؟

3

تصویر اول متن را به یاد بیاورید. اگر دانش بشری و اقتصاد را در نظر بگیریم، اسکیل واقعی شاید این باشد. اگر به مقیاس کارداشف اعتماد کنید و پله های پیشرفت را ده تا بگیریم ما هنوز به پله یک هم نرسیده‌ایم و آن وقت رفیقمان میگوید ساختن تمام شده.در کل انقدر این ادعای به آخرش رسیدیم در طول تاریخ گفته شده و بعد زیرسوال رفته که واقعا نمیفهمم چرا هنوز کسی باید چنین ادعایی کند.


حرف آخر: مهندس قرار نیست تحلیلگر تکنولوژی باشد.

من خودم را یک آدم با ذهنی تحلیلگر و انتلکچوال میدانم. اما وقتی به کسب و کار میرسم میبینم که شانس برابری با کسی که نمیداند دارد چه میکند دارم. در واقع، تحلیلگر بودن آنقدرها هم که فکر میکنیم بدرد ساختن کسب وکار نمیخورد. بدرد نوشتن کتاب و پست وبلاگ میخورد اما ساختن کسب وکار خیلی خیلی زیاد تابعی از شانس است و عوامل خارجی نادیدنی اثرشان آنقدر زیاد است که دست ذهن تحلیلگر کار زیادی بر نمی‌اید. رییس کارخانه چسب هل اندازه‌ی یک موریانه قدرت تحلیل دارد اما فلان نفر کارگر حقوق بگیر دارد. طبعا طرفدار اپروچ الله بختکی نیستم اما آنقدری که به داشتن ذهن تحلیلگر و داشتن چشم انداز در یک مدیر یا موسس کسب و کار بها میدهیم فکر میکنم زیادی است. یادم است استیو جابز( یکی از بابینش‌ترین مدیران تکنولوژی) در یک مصاحبه میگفت: هیچکس دلیل کاری که تو بیزنس انجام میده رو نمیدونه.  هیچکس اونقدر تو بیزنس عمیق فکر نمیکنه. و من فکر میکنم جابز اشتباه نمیگفت. ذهن تحلیلگر کمک میکند که به بیراهه نرویم اما کمک نمیکند که راه را پیدا کنیم. باز هم تکرار میکنم، نقش شانس و قوی سیاه در ساختن کسب و کار خیلی زیاد است و به نظر من یک مهندس که در عمرش یک کتاب نخوانده احتمالا از کسی که مهندس نیست اما تمام کتاب‌های مربوط به کسب و کار را خوانده است شانس بیشتری برای ساختن یک کسب و کار موفق دارد. چرا که پایش در میدان عمل گیر است. اسکین این د گیم.

 


این پایان این متن بود. در ادامه چند کلمه‌ای با رفقایی که از طریق متمم با اینجا آشنا شده‌اند میخواهم بزنم. طبعا برای مخاطبان دیگر جذابیتی ندارد و میتوانید از خواندنش صرف نظر کنید:

چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ این همه تعریف و تمجید الکی که از هم دیگر میکنیم برای چه چیزی است؟ چه کار خاصی انجام داده‌ایم؟ چه اتفاق قابل لمسی افتاده است که مارا شایسته این حبابی که در آن میدمیم کرده است؟ ایمیل‌هایی که گاهی بچه‌های تازه وارد متمم به من میدهند اعصابم را خورد میکند. یک احترام عجیبی در آن است که انگار چه انسان بزرگی هستم. چه دستاورد هایی در زندگی داشته‌ام. کام آن بابا. من فقط زودتر از شما سرچ کرده ام یادگیری زبان انگلیسی. زودتر در یک سایت ساین‌آپ کرده‌ام. میدانم که این فضا در برخورد با دیگران هم هست.یکی از دلایل فاصله گرفتن من از متمم در چند ماه گذشته این بود که این اتفاقات درمورد فقط یک نفر می‌افتاد(به حق بودولی من دل نازکم) ولی حالا میبینم به باقی بچه‌هایی که وبلاگ مینویسند هم سرایت کرده. و بعضی‌هایمان هم چندان بدمان نمی‌آید ازاین فضا. اشکالی ندارد به جز این که حباب است. برندی که پشتش در دنیای واقعی چیزی نباشد حباب است و هرچه بزرگتر باشد صدای ترکیدنش بیشتر است. من با فواد انصاری سر خیلی از موضوعات همفکر نیستم اما همین یک مورد که در دمیدن در این حباب مشارکت نمیکند را خیلی دوست دارم. از ضعف‌هایش مینویسد، نمیگذارد کم کم در کامنت‌ها به او بگویند استاد. بیایید مثل فواد باشیم. ضمن این که دیگران را هم باد نکنیم. تعریف و تمجیدهای الکی و بی مورد از کسی نکنیم و ترجیحا نگذاریم دیگران مثل یک گوروی مذهبی به ما نگاه کنند وقتی هیچ دستاورد قابل توجهی در زندگی‌مان نداشته ایم. ضمنا وقتی درکمان از مسائل فنی این است که تلگرام یک نرم افزار بسیار ساده است: )) و همه‌ی کار مهندس نرم افزار را نصب ویندوز و وردپرس میدانیم، شاید بهتر باشد که تز دادن در مورد موضوعی که هیچ تجربه‌ای از آن نداریم را با احتیاط بیشتری انجام دهیم و ترجیحا انجام ندهیم. همه تاکید من روی داشتن تجربه درباره‌ی موضوعاتی که در اینجا مینویسم از همین جا نشات میگیرد. اول تجربه، بعد کیبرد.