اولین بار که پریدم تو موج‌های آبی بود. هنوز داشتم استخاره میکردم که بپرم یا نپرم که فامیلمون دستشو گذاشت پشتم و هلم داد. ایده این بود که پریدن تو آب سرد بعد از جکوزی و سونا آدم رو رفرش میکنه. سخت‌ترین لحظه همیشه اون چند لحظه قبل پریدنه.اونجا که میخوای تصمیم بگیری. بعد که میپری، هرچقدر هم که زمان کش بیاد باز هم سریع تموم میشه. قطره‌های آب سرد از یک حدی بیشتر نمیتونن به گیرنده‌های حسی سطح پوستت شوک وارد کنند. یا در واقع میتونند اما مغز کوچولوی ما توان پردازشش رو نداره، نتیجتا چیز زیادی نمیفهمیم. بعد پریدن نیست که مهمه، اون چند لحظه قبلشه. اون ثانیه‌های آخر. اونجا که میگی هرچه باداباد. پریدن تو استخر آب سرد مثل یه تصمیم خودکشی کوچولو میمونه. مثل شلیک به سر. هرچند که خود فرایند دردی نداره و سریع تموم میشه اما چند ثانیه آخر قبل شلیک دردناک‌ترین لحظه‌های عمرت پایان یافته‌ت میشن. پریدن درد داره.

آخرین بار که پریدم همین چند ماه پیش بود. باز هم تو موج‌های آبی یا نه، یکی از این پارک‌های آبی که مثل قارچ تو مشهد سبز شدن. این دفعه من داشتم یکی دیگه رو راضی میکردم که بپره. اون یهو پرید و من موندم. گفتم بپرم؟ نپرم؟ زشته بابا. این همه انگیزه دادی بعد خودت نپری. ترس از آبرو قوی‌تر از درد تصمیم گیری بود. پریدم و رها شدم.

علی میگفت: من آدم موفق‌های زیادی دیدم. ویژگی مشترک همشون یه چیز بوده. اینکه یه جا پریده بودن. یه جا ریسکی کرده بودن که برای آدم نرمال منطقی نیست. میگفت شرط کافی نیست ها، اما لازمه. فکر میکنم راست میگفت. اگه ناپلئون هیل بودم الان براتون در رثای پریدن مینوشتم اما حقیقتش اینه که زندگی واقعی این شکلی نیست. خیلی جاها نمیشه پرید. خیلی سکوها هست که اصلا نوبتمون نمیشه که بریم روش چه برسه بخوایم شیرجه بزنیم.

بعضی وقتا توزندگی یهو بلیط بانجی جامپینگ مجانی گیرت میاد. میری اون بالا. قلبت داره از هیجان می‌ایسته. یه عمر درباره پریدن از این نقطه حرف زدی، فکر کردی و حالا داره اتفاق میفته.  طناب رو دور کمرت محکم میکنن و میگن بپر. فرصت زیادی نداره. اون آقاهه بعیده بیشتر از یک ربع صبر کنه برای پریدن تو. ارتفاع رو نگاه میکنی. اینجا اونجاییه که همه حرف‌های خوشگلی که تو زندگیت زدی روباید به حیطه‌ی عمل بذاری. نرخ نپریدن از سکو ظاهرا خیلی زیاده. برای همین پول بلیطت رو پس نمیدن. خیلیا به جای پریدن،از پله‌ها سقوط میکنن و برمیگردن پایین.

زندگی واقعی ترسناکترم هست. اونجا یه طناب محکم دور کمرته. میدونی نباشه اون تشکه نمیذاره آسیب ببینی. کلی مهندس اومدن ریسک حساب کردن. شرکت بیمه اومده کلی آزمایش کرده ولی خیلی از پریدن‌های زندگی این رو ندارن. از هواپیمای دانشگاه که میپریدم پایین سر پدر و مادرم رو میدیدم تو هواپیما که چپ و راست میشد و کلی شوهر خاله و فک و فامیل که از پایین داشتن با بلندگو میگفتن نپر، نپر خاک بر سر. حقیقتش اینه که من شانس اوردم چتر باز شد. ولی خیلیا این شانس رو نمیارن. واسه همینه بیشتریا هم نمیپرن. ولی همه آخرش داستان اونایی که پریدن رو برای هم تعریف میکنن. نه که انقدر مغرور و خودستا باشم نه. خیلی جاها بوده منم نپریدم. دو سال پیش اومدم تهران، با ماهی یک و نیم ملیون حقوق. دکمه غلط کردمش رو زدم بعد یه هفته.ولی دوستایی دارم که همون موقع با همین شرایط، حتا بدتر پریدن و الان من داستان خفنشون رو برای این و اون تعریف میکنم.

مشخصه که منم از هر سکویی نمیپرم. اصلا نسیم طالب جیبیم رو هرروز در میارم برام نرخ ریسک محاسبه کنه. ولی امضا ندادم که همیشه به حرفش گوش کنم. داستان‌ها و باورهای خرافی رو گذاشتن که انسان بتونه بپره. میپرم، توکل به خدا.

رید هافمن یه جمله داره میگه کارآفرین کسی‌ است که از صخره میپرد بعد در مسیر سقوط هواپیما میسازد. خب پر بی‌راه نمیگه. نه کارآفرینی بلکه خیلی از پریدن‌های زندگی از همین جنسن. هیچوقت صددرصد مطمئن نمیشه شد که چترم باز میشه. این طناب سکو محکم میمونه. هیچوقت شرایط صددرصد نمیشه. میتونی صد و پنجاه سال تو نقطه‌ی امنت بمونی، به امید بوجود اومدن شرایط مناسب و مطمئن باشی که هیچوقت بوجود نمیاد. هردفعه که دکمه‌ی انصراف رو میزنی پریدن برای دفعه‌ی بعد سخت‌تر میشه. بله یه نقطه‌ی بهینه‌ای داره که با مشتق و انتگرال پیدا نمیشه. شهودی باید بری. توکل به خدا.