در گوگل سرچ میکنم همخانه. یکی از اولین سایتها را باز میکنم. یکی از آگهی ها مناسب به نظر میرسد. نوشته است : فقط در تلگرام پیام دهید. شمارهاش را سیو میکنم.پیام میدهم. شرایط را میپرسد پاسخ میدهم. عکس پروفایلش غروب آفتاب است. از او میخواهم لوکیشن بدهد. لوکیشن را نگاه میکنم. تهران را بلد نیستم. اما حوالی را که میگویم همکارم میگوید زیاد جای بدی نیست.میگویم بعدازظهر میآیم سر میزنم.
ساعت نه شب است. در ترافیک گیر کردهایم. دوستانم دومیدان بالاتر پیاده میشوند. راننده اسنپ در طول مسیر باقی مانده میگوید که مشهدی است. برایم مهم نیست. میگوید اسنپ از او پورسانت نمیگیرد. حدس میزنم که بلوف بزند. تخم دوزرده دارد انگار. میگوید آقا شما که این چیزها را بلدید چرا در مشهد یکی از این ها راه نمیاندازید. میخندم و داستان سرمایهگذاری اسنپ را برایش تعریف میکنم. متوجه میشود به همان آسانی که به نظر میرسد نیست. آخر هم شماره اش را میدهد میگوید ما هم شهری هستیم، کاری داشتی زنگ بزن. حدس زدم که بیشتر برای دور زدن اپلیکیشن شمارهاش را داد، تا هرچیز دیگر. بههرحال.
در مسیر "طرف"زنگ میزند. صدای بیحالی دارد. تهلهجه شمالی یا اصفهانی هم همینطور. میگوید کی میرسی میگویم احتمالا طرفهای ده. قطع میکند. باخودم میگویم این ساعت شب اینجا چه میکنم.
از تاکسی پیاده میشوم. به طرف زنگ میزنم. طرف میگوید بیا جلوی پارک فلان. پارک فلان را پیدا میکنم و میروم جلویش میایستم. آدمّهای جلوی پارک ترسناکند. دراگدیلر و تریاکدیلر میخورند باشند. پنج دقیقه که میگذرد،طرف میآید. سنش خیلی بیشتر از آن است که میخورد باشد. قیافه لش و آرامی دارد. از خیابان رد میشوم و به او سلام میکنم. با خودم میگویم اینجا چه میکنی؟ اگر سرت را ببرند چه؟ اصلا این یارو کیست؟ برای چه این وقت شب به چنین محلهای آمده ای؟ سعی میکنم خودم را نبازم. چاقوی سویسی را که از دیجیکالا خریدهام را از جیب کوله در میآورم و در جیب شلوارجینم میگذارم. دستم را هم از جیب شلوار در نمیآورم ضامنش را باز میکنم. سنگینی کوله پدرم را درآورده است. همه زندگیام تویش است. خیر سرم قرار بود مهاجرت کنم.پشت سر طرف به راه میافتم.
میپرسم اهل اصفهانید؟ میگوید نه.شمالیام فلان شهر. میگویم من هم مشهدیام. نه ازآن ولی مشهدی بدها.یرخلاف انتظارم یخ آنقدرها هم آب نمیشود. میپرسد دانشجویی. میگویم تقریبا و توضیحات بیشتر. میرسیم در خانه. خانه قدیمی است خیلی.در حیاط را باز میکنم دقت میکنم که او اول وارد شود. بوی خطر کل شامهام را پرکرده است. وارد میشویم به همکف. خانه قدیمی است. دوخواب به هم چسبیده. محیط بسیار گرم است. توضیح میدهد که اینجا فلان است و آنجا فلان. یک تخت با یک روتختی بسیار شیک و اغوا کننده در اتاق هست. یک تلوزیون احتمالا چهل اینچی سامسونگ هم در اتاق است. همیشه از آمولد بدم میآمده. اینجا هم زرق برق الکیاش را دارد به اتاق میپاشد. در سمت راست اتاق بندی هست که لباسهای شسته شده اش را آویزان کرده. لباسهای زیررنگی نمای آزاردهندهای دارند. باخودم میگویم چه آدم بیملاحظهای.گرما اذیتم میکند. خانه را نمیخواهم، میخواهم سریع بزنم بیرون. میگویم چه قیمتی؟ و میگوید عجله نکن حالا بنشین. میگوید اگر خستهای شب را بمان. میگویم نه ممنون باید برگردم نارمک. عرقم بیشتر میشود اما خودم را نمیبازم. به هیکلش نگاه میکنم با این که بزرگتر از من است اما یاد زورگیر دم عید میافتم و میگویم بزرگتر از اینها را زدهام. کتم را در میآورم و مینشینم. تیشرت گیکیای تنم است که نوشتهی رویش دارد با برنامهنویس بودن اسنوب میکند. نمیدانم چرا انتخابش کردم. چشمش روی نوشته روی تیشرت است.با لبخند میگویم شما چه کارهاید. میگوید کارمند فلان موسسه مالی. جلوی در خروجی مینشیند. عصبیتر میشوم اما یاد دارم که چگونه بروزش ندهم.
ضامن چاقو را میبندم، آن را طوری که نفهمد روی کیفم میگذارم. حواسم هست از چایی که قبلا ریختهاست نخورم. اما قندان را نزدیک تر میآورم. شروع میکند به حرف زدن. میگوید اعتقادات مذهبی ات چطور است؟ از سوالش تعجب میکنم حریم شخصی سرش نمیشود انگار. به خودش برمیگردانم سوال را. میگوید ای معمولی. من هم حد وسط را میگیرم و خنثی میگویم من هم مثل همه. میگوید من یک مشکلی دارم. با لبخند میگویم چه؟ میگوید: هفته پیش آقایی به اینجا آمده و گفته که من گي هستم. به نظرت او را بپذیرم؟ جشنواره آدرنالین در مغزم آغاز میشود. افکار با سرعت هزارپرسکند میآیند و میروند. عایق گیری پنجره ها توجههم را جلب میکند.چاقو را در مشتم قایم میکنم.و دستم را میان پاهایم قایم میکنم. آنقدر رادیو مذاکره گوش دادهام که بدانم، منظور پشت این سوال چیست. سعی میکنم ناراحتش نکنم. میگویم به طور کلی مشکلی با افراد با این گرایش ندارم. به نظرم باید آنها را بپذیریم. اما زندگی زیریک سقف با چنین آدمی کمی عجیب به نظر میرسد. مثال میزنم انگار که با دختری که پارتنرتان نیست و به آن علاقه ای نداری، زندگی کنید. چندان معقول نیست. میگویدخب چه اشکالی دارد، دختر و پسر با هم زندگی کنند. میگویم اشکالی ندارد. اتفاقاتی میافتد به هرحال. میگوید خب بیفتد. میگویم اگر در رابطه عاطفی باشید، مثلا زن داشته باشید که درست نیست خب. میگوید تو که زن نداری. جا میخورم. سوال را برمیگردانم. شما چطور؟ گفت: نه از دخترها خوشم نمیآید.
اگر یک درصد شک داشتم که قضاوت اشتباه میکنم، صددرصد مطمین میشوم که درست حدس زده ام. میگوید تو اگر جای من بودی، چه میکردی؟ دوباره سعی میکنم ناراحتش نکنم. توضیح میدهم در ابعاد کلی مشکلی ندارم با چنین فردی، اما زندگی زیر یک سقف به قول خارجیها کمی ویرد است.با این که ژست رفتن میگیرم، اما او نشانی از این که تمایل به تمام کردن بحث داشته باشد نمیدهد. عصبیام سوپر ایگویم کامل بالا آمده. میخواهم مغزش را بپاشانم روی دیوار. با قطعیت و جدیت میگوم. من حس میکنم پشت سوال شما منظور دیگری بود. انتظار دارم صراحتم باعث شود، بحث را تمام کنیم. با پررویی میگوید خب چه حدسی میزنی. میگویم این که احتمالا شما خودتان این مشکل را دارید.فرصت ندارم که به خودم تذکر بدهم این گرایش است و مشکل یا بیماری نیست تاناراحت نشود. به چشم هایش خیره میشوم. عصبی بودن از چشمانم میریزد بیرون، کف اتاق. از رو نمیرود. میگوید اهلش نیستی؟ میگویم نه. میگوید یعنی در زندگیت با هیچ پسری نبوده ای؟ میگویم نه. گفت به هرحال اگر بخواهی میتوانی فکر کنی با یک دختر زندگی میکنی. گرای تابلویی بود. خندهام میگیرد میگویم نه ممنون. خندهام باعث میشود رویش باز شود. میگوید میدانی که دو مدل دارد یکی فلان دیگری... ممنون نمیخواهم وارد جزییات شوید. میگوید میخواهم اطلاعاتت زیاد شود در دلم میگویم به قبر پدرت خندیدی. ایدهای به ذهنم میرسد. کتم را میاندازم روی دستم.ضامن را باز میکنم. کوله را میاندازم روی دوشم و بلند میشوم. میخواهم حواسش را پرت کنم. به دروغ میگویم اتفاقا من یک دوست در تهران دارم. میگوید پس آشنا کن. به دم در رسیدهام.از روی مبل بلند میشود. میگویم حتمن. پیامتان را در تلگرام فوروارد میکنم اگر خواست پیام میدهد. میگوید چه کاره است. در را باز میکنم. میگویم خواجهنصیر هوافضا میخواند. خودم میدانم که دارم از یکی از دوستان واقعیام حرف میزنم. اما روایت من درباره گرایش جنسیاش غیرواقعی است. بلند میشود. ضربان قلبم بالاست. به زور با پررویی و طوری که متوجه شود میاندازمش که جلوتراز من برود.عین گروگانگیر ها شدهام چاقو زیر کت. به حیاط که میرسیم خداحافظی میکنم. دست نمیدهد. غمگین افسرده است. حالا که استرسم کمتر شده است، دلم برایش میسوزد. میگویم حتمن به دوستم میگویم. از حیاط خانه میآیم بیرون و در را میبندم. فرصت نداشتم و عاقلانه هم نبود که در خانه بند کفشم را ببندم. ساعت نزدیک یازده شب است. مترو نیست و حتا نمیدانم که کجایم. گوشی را درمیاورم و به دنبال اپ اسنپ برای تاکسی میگردم.