در کتاب نابخردیهای پیشبینی پذیر آقای دن اریلی مفهومی مطرح شد که آن را در خلاصه کتاب نیاوردم چون میارزید، یک پست جدا به آن اختصاص بدهیم. آقای اریلی اسمش را میگذارد تصمیمهای زنجیرهای. کل مفهوم این است:
رفتارهای ما به مانند یک دومینو به هم دیگر وصل هستند. جهان این شکلی نیست که مثلا من صبح تصمیمی بگیرم و آن تصمیم کپسوله شود، و اثری بر دیگر بخشهای زندگیم نگذارد. تصمیم ها گاها به شکل دومینو باعث مجموعهای از تصمیمهای دیگر میشوند. مثال:
به مغازه میروید یک دست مبل میخرید. رنگ آن قهوهای است. به خانه می آیید میبینید که ای بابا این قهوهای وسط زندگی با پرده صورتی دوران نامزدی نمیخواند، پرده را عوض میکنید. میز تلوزیون، هم حالا به آن ها نمیآید و ... ادامه ماجرا.
اگر مثلا حقوق شرکت اولی که کار میکنید، بالای سه ملیون تومان باشد، سخت ممکن است راضی شوید با کمتر از آن جایی کار کنید اما اگر شما با همان تخصص (صرف بودن در شهری کوچکتر) با یک تومان شروع کنید، ممکن است در شهری بزرگتر به راحتی راضی شوید که با دوتومان هم کار کنید.
اریلی یک دوجین آزمایش اجتماعی انجام میدهد که ثابت کند تصمیم های اولیه ما بر تصمیم های بعدیمان تاثیر میگذارند. مثال های بهتر: یک روز به دلیل پیدا کردن راحت جای پارک به کافهای از دو کافهی کنار هم میروید و در مراجعات بعدی احتمال زیادی وجود دارد که شما به همان کافه قبلی بروید بدون این که برتری خاصی نسبت به کافه بقلی داشته باشد.
معروف است که در سربازخانه ها اولین کاری که صبح باید انجام شود این است که تخت مرتب شود. باشد که آن نظم ترتیب به باقی روز هم منتقل شود.
یا مثلا شاید یکی از دلایلی این که ورزش صبحگاهی انرژی به اندازهی یک بمب اتم در انسان ایجاد میکند این است که انسانی که اولین کار صبحش، غلبهی شدید بر نفس و فعالیت فیزیکی است باقی چالشهای روز برایش خیلی سادهتر میشوند.(جدا از هورمون هایی که بر اثر فعالیت فیزیکی منتشر میشوند)
یکی از آزمایش هایی که اریلی مثال میزند این است که اگر از شما بخواهند دو رقم آخر کارت ملی تان را روی کاغذ بنویسید و بعد از آن برای خرید یک وسیله که پیش فرضی دربارهی آن ندارید قیمت بدهید، آن هایی که دو رقم آخر شناسنامه شان عدد بزرگتری است، به همان نسبت قیمت بیشتری بر آن کالا میگذارند.
یا مثلا شما اگر ابتدای راه برنامه نویسی هستید اگر سعی کنید از استایل متعارف و استاندارد زبانتان در نام گذاری استفاده کنید و خوب داکیومنت کنید، این عادت با شما میماند و دعای خیر کلی برنامه نویس دیگر را پشت سرتان خواهید داشت. حال ایجاد همین عادت در میانه حرفه کلی هزینه و انرژی میبرد در حالی که میتوانست این طور نباشد.
به رفتارهای اولیه مان دقت کنیم. من چند وقتی است که تلاشم را میکنم. خودتان را مجبور کنید، هنگام بیرون رفتم لبخند بزنید، اثرش با شما میماند. صبح اولین کار تختتان را مرتب کنید یا اگر خفن تر هستید ورزش کنید، تا پایان روز اثرش باشما هست و از همه مهمتر این گوشیهای لعنتی ( که خیلی از ما از نان میخوریم ولی این ضررشان را کم نمیکند) را خیلی جاها میشود خاموش کرد یا نبرد.
فرض کنید صبح پا میشوید توییتر یا خدای ناکرده اینستاگرام را باز میکنید. یا یک خبر سیاسی ناگوار میبینید، یا مثلا دوستتان را میبینید که در حال تظاهر به این است که از رابطهاش لذت بسیاری میبرد و دوست دیگرتان عکس دارکی با یک کپشن انگلیسی گذاشته در حالی که شما میدانید عمیق ترین فکری که این بشر به عمرش کرده، از همان پشهها شبها کجا میرن ؟ بیشتر نبوده. به این فکر کنید که اگر به شما حق انتخاب بدهند و قبل از آن از شما بپرسند که حاضرید اول صبح کدام را ببینید؟ آیا باز هم این ها را انتخاب میکنید؟
نه جدی؟ چند نفر از ما در حالتی که مغز در حالت اتوپایلوت نباشد حاضریم انتخاب کنیم که صبحمان را با امیرتتلو یا یا تصویر یک سیاستمدار آغاز کنیم؟ به این فکر کنید. آن چیزی که صبح زود میخوانیم در تمام روزمان پراکنده میشود. چرا خودمان را در معرض جعبهی شانسی قرار میدهیم که میتواندچیزهایی را به ما نشان دهد که در حالت طبیعی هیچ وقت دیدن آن ها را انتخاب نمیکنیم؟چیزهایی که میتواند باعث شوند به شکل خودآگاه و ناخودآگاه حال ما بدتر باشد، کارآمدیمان پایین بیاید و روزهای بدی را بگذرانیم؟ چرا ؟ برای این که آقای دورسی و زاکربرگ در نهایت پولدارتر شوند. ما صبح هایمان را به حساب بانکی آن ها میفروشیم. ضرر میکنیم و از همه وحشتناکتر این که طوری رفتار میکنیم که انگار این طبیعی است. که انگار این طبیعی است گوشهی خیابان بایستی و اجازه بدهی هرکسی که رد شد یک مشت هم به صورتت بزند.
این دفعه که فید یکی از این شبکهها را بالا پایین میکردید، به این فکر کنید چند درصد از این محتوا را نمیخواهید، چند درصد آن مفید است، چند درصد آن فقط وقتتان را میگیرد و چند درصد آن حالتان را به هم میزند؟ از این درصدها میتوان فرمولی درآورد و گفت یک فرد تا کی در یک شبکه دوام میآورد. تلوزیون با همه بدیاش با آدم رو است. قابل پیشبینی است یعنی جدول پخش دارد، در نتفلیکس میتوانی انتخاب کنی اما در شبکههای اجتماعی چه؟ ضمن این که تلوزیون با شما دست شویی و رخت خواب هم نمیآید.
شغل خیلی از ما knowledge worker بودن است. کار ما دانش و ذهنی است. کارگر دون پایه فلان کارخانه نهایت بازنش دعوا کرده باشد و ذهنش سر حال نباشد پیچ کمتری میبندد اما کسی که کارش ذهنی است اگر ذهنش رو به راه نباشد چه میشود؟ یا از آن بدتر. فرض کنید شما نویسنده اید یا شاعر یا یک کاری دارید به هر حال که با الهام سروکار دارد.اوکی.
شما نیاز دارید که باردار شوید. با منابع مختلف. مطالعه. تا در درون شما سنتز اتفاق بیافتد و در نهایت شما زایمان کنید. حالا ایا از کسی که ۲۴ ساعت در لجن شبکههای اجتماعی (اینستگرام به طور خاص) دست و پا میزند، آیا اثر فاخری بیرون میآید؟ یعنی شما همین پست را نگاه کنید. محتوای آن نتیجهی یک دو کتاب اخیر و فرم و لحن آن شاید نتیجهی باقی کتابهای باشد که خوانده شده. اگر آن ها نبود پستی هم نبود. یعنی زایش در خلا که اتفاق نمیافتد، ارجینال ترین ها هم منابع الهام داشته اند. آن وقت وقتی هم دممان این مجموعههای زرد باشد، چه بچهای زایده خواهد شد؟
اثر این لعنتی ها را بر ذهن و روانمان دست کم نگیریم.
شبکه های اجتماعی خیلی وقتها عضو اول زنجیرهای میشوند که میتواند تمام روز ما را خراب کند. چه بهتر که حواس ما به آن ها باشد. به زودی یک پستی از کارهای جایگزینی که صبح ها میشود انجام داد مینویسم. این پست را میتوان مقدمهی آن در نظر گرفت.