گوگل نیوز یک سیستم نوتفیکیشن دارد که بر اساس علایق کاربر اخبار را به او اعلام میکند. علایقت را هم نمیپرسد، مثلا اگر زیاد ورزش سه را درکروم باز میکنی حدس میزند به فوتبال علاقه داری پس این که در لیگ آمریکا فلانی با فلانی قراردادامضا کرده است برایت مهم است.
یک کار دیگر که میکند این است که فارغ از علایقت اگر خطری نزدیکت باشد گوش زد میکند. سیل و زلزله و ازاین چیزها که ما زیاد نداریم. اخیرا ترامپ را هم به خطر هایی که این نزدیک هست اضافه کرده است. پومپئو گفت فلان، روحانی گفت بهمان. این روزها هرروز صبح که بلند میشوم اولین چیزی که چک میکنم همین نوتفیکیشن است. این که آیا مشت اول را کسی زده است یا نه بالاخره. و خب شما نمیدانید چقدر لذت دارد وقتی با هراس جنگ از خواب بیدار میشوید و میبینید هنوز همه چی آروم است. آن موقع دیدن خبر این که در لیگ درجه چند آمریکا فلان فوتبالیست با فلان باشگاه قرارداد امضا کرده است برایتان میشوند نماد صلح و اینکه هنوز فرصت زنده بودن دارید و خب ماشین دیرآموز گوگل را میبخشید.
دیروز اما با هراس جنگ بیدار نشدم در واقع فرصت نشد، بیستا ایمیل آمده بود از سمت لینکدین که مسیج داری. گفتم یا ابالفضل. رسوای دو عالم شده ام. همه کارهای کرده و ناکردهام یادم آمد. به زحمت لپتاپ را باز کردم ببینم چه شده است که رفتم و دیدم لینکدین به همه گفته است که تولدم دیروز است. که در واقع امروز است، یک خرداد. و خب پیام ها همه پیام تبریک است و فیلان. هنوز یکیشان را هم باز نکردهام. برنامهام این است که بعد از نوشتن این پست آنها را باز کنم و بگویم که ممنون، برای شما هم آرزوی موفقیت میکنم.
بیست و دو سالگی هیجان انگیز بود برایم، مهمترین پروژهاش پروژه تهران بود. وسط ابرتورم و همه اتفاقاتی که افتاد از نظر اقتصادی. بیست و سه سالگی را دارم روی ساختن بیزنس قمار میکنم. رویای همیشگی. داستان هزارو.
این چندوقتی که دیگر سرکار قبلی نیستم و دارم روی هزارو کار میکنم بزرگترین تفاوت کارمندی و کارآفرینی را در این یافتهام که در کارمندی شما هرچقدرم کارت را دوست داشته باشی و دستت باز باشد که کار خودت را بکنی در نهایت داری برای دیگران کار میکنی اما در کارآفرینی داری در کنار دوستانت کار میکنی. و همین خوشبختی مضاعف است.
در کار قبلی من به معنای واقعی کلمه با سختگیر ترین رییس دنیا آزادترین یار تیم بودم. لیبرو. کارهایی که دوست داشتم را میکردم. پادکست میساختم، کد میزدم، پروداکت منیجر بودم، سر استارت آپ ها غر میزدم. مثلا دست پادشاه حداقل در پارهای از موارد.
در کار جدید ولی همان کارها را میکنم، حجم ده برابر شده است دست پادشاه که نه، خود پادشاه بدون تاج و تخت. اما خب خوشحالترم. پول کمتری در میآید حداقل فعلا اما خوشحال ترم. معنی داشتن کار خیلی مهم است، مسئولیت سرنوشت را داشتن هرچند سخت اما کمک میکند کارت معنا پیدا کند. کوفاندر ها صمیمیترین دوستانم هستند. از گرافیست تا برنامهنویس و پادکستری که با آنها کار میکنیم همه از شبکهی همین بلاگ بوجود آمدهاند همه به نوعی هم را میشناسند و من برای اولین بار در عمرم دارم از کار کردن لذت میبرم. و خب همین دیگر از تفاوت شادی وخوشبختی و اینها نمیخواهم بنویسم.
میلاد بود فکر کنم یکبار توییت کرده بود که چاره ای جز پولدار شدن نداریم. به دوستی گفتم و خندیدیم. پرسید پولدار میشی؟ گفتم: زنده موندن کافیه. الان خیلی نزدیکم به آنچه که اجدادم غار نشینمان درگیرش بودند. همه چیز برای من از جنس زنده ماندن است.
هیچکس آینده را نمیداند. این که نوتفیکیشن گوگل نیوز چه روزی، چه چیزی نشان خواهد داد یا این که من چقدر نقشهي درستی برای کسب و کارمان کشیده ام، یا این که آخر بیست و سه به چه چیز و چه کاری مشغولم.
اما خب این را میدانم که گاهی اوقات، مسیر خود پاداش است.