صداقت، نخستین فصل کتاب عشق است

- ناشناس

جمله‌ی بالا سانتی‌مانتال است. کجا خوانده‌ام؟ احتمالا سوم راهنمایی وقتی یکی دوترم میرفتم کلاس‌های زبان کانون زبان ایران همان زمانی در راه برگشت بودم در خیابان دانشگاه مشهد، آنجا که یک کتابفروشی‌طور غیردائمی بود که انواع و اقسام کتابهای زرد و سی‌دی های انوشه در آن پیدا میشد. تفریحم بود گشتن در آنجا. احتمالا در یکی از کتابهای هزار و ششصد جمله‌ی تاثیر برانگیز این را خوانده‌ام و در ذهنم مانده است. موضوع این است که چیزی که باعث شده این جمله در این ده سال در ذهنم بماند ابتذال مثال‌زدنی آن است و چیزی که فکر نمیکردم این است که روزی بخواهم درباره‌ی درستی این جمله یک پست بنویسم.

بعد از این که ۹۷ را با دیدن حداقل فیلم و خواندن حداقل کتاب به پایان بردم تصمیم گرفتم در ۹۸ به محتوای روحم بیشتر رسیدگی کنم و بیشتر فیلم و سریال ببینم. گیم آف ترونز از اول آمد و بعد از هاوس آف کارد یا همان خانه پوشالی نتفلیکس.

این سریال آموزنده‌ است. شاید به اندازه‌ی یک کتاب. از شخصیت آندروود میشود چیزی یاد گرفت. نکته اینجاست که شخصیت آندروود آنور مرزهای اخلاق زندگی میکند نتیجتا وقتی کسی میگوید، فرانک آموزنده است اولین چیزی که به ذهن میرسد این است که : شخصیت لاشی تر از این نبود چیزی ازش یاد بگیری؟

آندروود ENTJ است. یک نمونه حبیث‌اش البته. او و اسلافش خلفش سه ویژگی دارند:

میتوانند هدفی را ببینند،

برای رسیدن به آن برنامه بریزند

و برنامه را اجرا کنند.

این که در دنیای سیاست چنین شخصیتی ممکن است خبیث شود به این معنی نیست که نچرال بورن لیدرها آدمهای بدی هستند، نمونه همین جنس آدم در دنیای بیزینس مجبور است ( فارغ از خواسته هایش) اخلاقی‌تر باشد. آقا بیل گیتس و امثالهم.

اما این پست درباره‌ی آندروود و تیپ شخصیتی‌اش نیست که شاید بعدا چیزکی در این باره نوشتم و عمیق‌تر شیرجه زدیم به باطن ایشان. این پست درباره‌ی رابطه آندروود با همسرش است. جذاب‌ترین بخش سریال برای من و احتمالا یکی از آموزنده‌ترین قسمت‌های آن.

بیایید اول واژه نامه ذهنمی‌مان را یکی کنیم:

 تا پایان این متن اسم درک ذهنی‌مان از آنچه در دنیا میگذرد را بگذاریم حقیقت. وقتی به وقایع جهان نگاه میکنیم چیزی داریم به اسم حقیقت. آنچه که ما دریافت کرده‌ایم. من امروز عصر به دیدن سعید رفته‌ام. این یک حقیقت است. من او را در رستوران شاندیز گالریا دیده‌ام این یک دروغ است. چون او را در یک کافه‌ای در سعادت آباد دیدم. من از سعید خوشم آمده و دلم میخواهد با او به عنوان دوست بیشتر در ارتباط باشم. این یک حقیقت است. من در مقابل درخواست سعید برای دیدار مجدد میگویم: حالا ببینیم چه میشود. این یک ناحقیقت است.

من فکر میکنم پایه اساس هر رابطه‌ای را اعتماد شکل میدهد. و اعتماد از چه ساخته شده است، از حقیقت. حقایق محضی که دریافت میکنیم و بازتاب میدهیم. هر ناحقیقتی اعتماد یک رابطه را کاهش میدهد و کاهش اعتماد یعنی کاهش قوام رابطه. دروغ‌ها بدترند. مثل این است که پارچ بزنی در باک ماشین و بینزین ها را بریزی بیرون از باک رابطه. با این تفاوت که دیگر جایی نیست که بتوانی چهل لیتر اعتماد بزنی برای رابطه‌ات.

این ها را میدانید و این که من در تشبیه بگنجانم چیز جدیدی نیست. حقیقت این است که خودم هم میدانستم، اما کوچکترین کاری در راستای اعتماد روابطم نمیکردم. به کوچکترین مشکلی که میخوردم به دروغ متوسل میشدم و برای پیشبرد کارها به ناحقیقت، اما چه چیزی باعث شده که این ها را بنویسم؟

قبل از دیدن خانه‌ی پوشالی این موضوع دغدغه‌ام شده بود. چطور میشود حقیقت را بازتاب داد اما هزینه نداد؟ در سریال پاسخم را گرفتم. نمیشود.

رابطه فرانک و کلیر بر اساس اصلی بود که چند باری فرانک اسمش را در سریال برد: Ruthless honesty

صداقت بی‌رحمانه. فرق صداقت با صداقت بی‌رحمانه چیست؟ صداقت در فرهنگ ما اولویت دوم است. حتا در فرهنگی که ما دروغ را گناه کبیره میدانیم، چیزی داریم به اسم دروغ مصلحتی که ترجمه‌اش میشود که اگر دیدی هزینه‌ی صداقت خیلی دارد زیاد میشود، حالا گفتن یک دروغ کوچک هم عرش کبریایی را به لرزه نمی‌اندازد. بله نمی‌اندازد اما ستون اعتماد روابط شما را چرا. و از همه مهم تر در رابطه‌ی عاطفی میتواند کاخ آرزوهای شما را هم نابود کند.

چند روز پیش یکی از پادکست‌ها در توییتر آماری را منتشر کرد به این مضمون:

بیشتر منشن‌ها ابراز تعجب بودند که چه شد که شد و وچرا اینگونه شد و شاید جامعه آماری درست نیست. حقیقت این است که من فکر میکنم اوضاع از این هم شدیدتر است. احتمالا در مردان درصد بالاتری از این نوع شکست در رابطه را داریم و این آمار به نظرمن خیلی جای تعجب ندارد.

برای من در مورد ازدواج این موضوع همیشه جای سوال بود. چرا ما وارد قراردادی میشویم که به احتمال بالایی شکست میخورد؟ عموما وقتی یک قانون به طور مرتب و توسط همه نقض میشود و زیرپا گذاشته میشود جامعه به این نتیجه میرسد که احتمالا این قانون اشتباه است و طی چند سال (و در بعضی کشورها چند نسل) آن را اصلاح میکند.

اما خانواده و ازدواج قانونی نیست که ما گذاشته باشیم. هسته‌ی مرکزی هر جامعه‌ی انسانی خانواده است و ما انسانها هنوز هم به دلایل فیزیولوژیکی وهم به دلایل ذهنی و اقتصادی کاملا به ازدواج متمایلیم. اما چه میشود که اینطوری میشود؟ چرا بازی رابطه عاطفی را میبازیم؟

من فکر میکنم برای این که رابطه استوار بماند، نیاز به اعتماد هست برای این که اعتماد باقی بماند نیاز به صداقت و صداقت هزینه دارد و ما حاضر نمیشویم که هزینه‌ی آن را بدهیم و این چیزی است که باعث میشود به تدریج رابطه‌مان را از دست بدهیم.

نکته صداقت بی‌رحمانه این است که من میدانم این صداقت هزینه دارد و به طرفین رابطه آسیب میزند.

فرض کنید: من امروز میروم دکتر. منشی دکتر یک دختر جوان زیبای چشم رنگی است. من در یک رابطه عمیق عاطفی هم با همسرم هستم همزمان. شیطان گولم میزند و کمی بیشتر با منشی بگو بخند میکنم. همین. وقتی برگشتم خانه پیش همسرم دوتا راه دارم:

یک:

تمام حقیقت را بگویم. بگویم یک دختر چشم رنگی دیدم در مطب دکتر، بسیار زیبا و جذاب بود، کمی با او بیشتر بگو بخند کردم،َ فکر میکنم او هم جذب من شده بود خداحافظی کردم با او از مطب آمدم بیرون. همسر شما احتمالا کمی اخم میکند و کمی سوال پیچتان میکند اما در دلش کمی خوشحال میشود که همسرش همه چیز را به او میگوید و یادش  میماند که در یک رقابت دائمی نابرابر است و باید برای رابطه اش تلاش کند. از سمت دیگر شماهم خوشحالید که همسری دارید که میتوانید همه چیز را مطلقا همه چیز را به او بگویید. از درونی ترین امیالتان تا باقی چیزها و وقتی چیزی برای پنهان کردن نباشد، دلیلی برای از بین رفتن اعتماد هم وجود ندارد. دفعه بعدی که دختر زیبایی دیدید هم میدانید که میتوانید در مورد زیبایی او با همسرتان صحبت کنید.

دو:

انتخاب ناحقیقت. تعریف میکنید که دکتر چه گفت. و چقدر همسرتان را دوست دارید و کوچکترین اشاره‌ای به منشی نمیکنید. همسرتان به زندگی نرمالش ادامه میدهد. کوچکترین ناراحتی بوجود نمی‌آید. و شما وقت ناهار کمی بیشتر به نگاه آخر منشی فکر میکنید و یک پیاله از باک اعتماد رابطه‌تان یواشکی بر میدارید و کنار ناهارتان مینوشید. بار بعدی که به مطب دکتر بروید یا دختر زیبا ببینید، وسوسه شدن ساده‌تر است چون قبلا کمی آلوده شده‌اید، زیرپا گذاشتن اصولمان همینگونه کار میکند. ذره به ذره. جز به جز.

نکته سناریو اول این است که شما در ظاهر به شکل بی‌دلیل هزینه‌ی زیادی را به خودمان تحمیل میکنید.( یک اخم چند دقیقه‌ای و یک بازپرسی سریع) در حالی که میتوانید این کار را نکنید و اتفاقی نیفتد. پس آدمها در یک محاسبه سریع و ساده، خیلی سریع میروند سراغ گزینه‌ی دوم. که ساده و بی هزینه است اما قسط کمرشکنش را در بلندمدت میدهیم. ر.ج به اسکرین شات بالا.

نکته رابطه کلیر و فرانک این بود که پذیرفته بودند که باید جزئیات ناخوشاید را به هم بگویند تا همکاری فرا ازدواجشان محکم باقی بماند.فرانک در حالی که به همه دنیا دروغ میگفت سعی میکرد که با کلیر روراست باشد.

دقت کنید مرزنداشتن را تبلیغ نمیکنم، آن تفاهم شخصی بین آدمهاست. برای یک زوج مرز میتواند دست دادن به دیگران باشد و برای زوج دیگری میتواند تا مرز رابطه فرانک و کلیر کشیده شود، چیزی که من حرفش را اینجا میزنم صداقت بی‌رحمانه است. صداقتی که میدانیم در کوتاه مدت برای ما هزینه‌ ایجاد میکنم اما به آن پایبند میمانیم تا در بازی که همه میبازند ما نبازیم و چه بسا این بازی یکی از مهمترین بازیهای زندگی‌مان باشد.

چرا که وقتی پیر و فرتوت شدیم، تنها چیزی که داریم رابطه‌هایمان هستند و چه خوب که اگر بین آنها حداقل یک رابطه وجود داشته باشد که بدانیم در آن صداقت  بیرحمانه با ظاهر خون آلودش همیشه وجود دارد. کسی وجود دارد که میدانید هیچوقت به شما دروغ نمیگوید. کسی هست که شما با تمام وجود به او اعتماد دارید.

تست مارشمالو، همان فدا کردن پاداش کوتاه مدت برای دریافت پاداش بزرگتر. انسان به عنوان یک پستاندار آن را مردود میشود ولی به عنوان یک موجود متفکر میتواند در آن پیروز شود.

تست مارشمالو در رابطه هم معنا دارد. شما خسارت‌های کوچک را میدهی تا از فروپاشی‌های بزرگتر جلوگیری کنید.

چندتا نکته:

صداقت یک موضوع دو طرفه است. هرچقدر هزینه‌های کوتاه مدت صداقت را برای طرف مقابلمان کمتر کنیم، اورا به صداقت بیشتر ترغیب میکنیم. 

داشتن چنین دید بلند مدتی نیاز به بلوغ فکری و احتمالا پایین میانگین نبودن هوش طرفین رابطه بستگی دارد. وقتی به یک کودک بگویید شکلات هایش را خورده‌اید ممکن است باقی روز را گریه کند اما آدم بالغ صداقت را قدر مینهد و راحت‌تر چشم پوشی میکند.

من وقتی صادقم احساس اعتماد به نفس بیشتر، عزت نفس بیشتر و شادمانی بیشتری دارم. بین خودمان باشد، صداقت حس قدرت بیشتری هم تولید میکند. چرا که وقتی چیزی برای پنهان کردن نباشد، چیزی هم نیست که شما را بترساند. نتیجتا تنها فایده‌ی این روش این نیست که از فروپاشی جلوگیری میکند. احتمالا یک شما میتوانید یک زوج قدرتمند تشکیل دهید که احساس شادی‌اش را از درون خودش میگیرد.

وقتی یک رابطه را بر اساس صداقت کامل ساختید، احتمالا میتوانید آن صداقت را به بخشهای دیگر زندگی‌‌تان به ارتباطات دیگران هم گسترش بدهید، آنجا زمان شما یک انسان خوشحالتر و قدرتمندتر هستید و شادی و قدرت چیزهایی نیستند که بدون هزینه بدست بیایند.

صداقت اولین فصل کتاب رابطه است.